روز از دو رخت به روشنی ماند عجب
آن مقنعهٔ چو شب نگویی چه سبب
گویی که به ما همی نمایی ز طرب
کاینک سر روز ما همی گردد شب
زمین
این خانه نه منزل نشاط است و طرب
هست از پی آنکه تا کشی رنج طلب
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 22
آنی که فلک با تو درآید به طرب
گر آدمیی شیفته گردد چه عجب
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 79
دل را نه ز آدم و نه حواست نسب
جان را نه زمین نه آسمان است طلب
عطارمختارنامهباب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید داردشمارهٔ 86
ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طرب
وین در سخنهات چو روز اندر شب
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 20
لبهات می ست و می بود اصل طرب
چندان ترشی درو نگویی چه سبب
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 21
تا بشنیدم که گرمی از آتش تب
گرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 23
از روی تو و زلف تو روز آمد و شب
ای روز و شب تو روز و شب کرده عجب
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 24
فارسی متن کا ماخذ: گنجور