صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 92 - در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

قصیدهٔ شمارهٔ 92 - در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

شاعر: سنایی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش

که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش

22

ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش

ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش

33

نگار خانهٔ چین است و ناف آهوی چین

درون چین دو زلف و برون چین قباش

44

بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود

چو ابر پردهٔ خورشید سایهٔ بالاش

55

عجب مدار گر از خویش بوسه برباید

که آینه‌ست جهان پیش چشم او ز ضیاش

66

پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین

میان دایرهٔ ماه وزیر جرم سهاش

77

برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم

چو من برابر او باشم از گل رعناش

88

ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش

ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش

99

که دیده روزی با نور روی او پیوست

ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش

1010

به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق

هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش

1111

کسی که بستهٔ او شد زمانه داغی کرد

میان جانش ز «لن تفلحوا اذا ابداش»

1212

چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست

که نیست جز دل آزادگان نشان هواش

1313

بلای دوستی او مرا شرابی داد

که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش

1414

ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز

سواد دیدهٔ من سود خوابی از سوداش

1515

بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک

هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش

1616

دل شکستهٔ تاریک ازو بدان جویم

که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش

1717

وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود

هزار جان مقدس فدای جور و جفاش

1818

پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز

برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش

1919

چو راحت دلش اندر عنای جان منست

چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش

2020

گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش

بگاه تابش پنهان ز دیده‌ها پیداش

2121

وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست

ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش

2222

چو کنیت برکات مبارک فتحی

نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش

2323

امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد

خدای مایهٔ ترس و امید همچو قضاش

2424

فرود مرکز چرخست قاعدهٔ حلمش

ورای عالم عقلست همت والاش

2525

دلیل مایهٔ ناز و نواز گشت دلش

عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش

2626

به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت

بدیدهٔ خرد و روح در نیافت سناش

2727

زمانه را ز پی زادن چنو فرزند

عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش

2828

رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر

دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش

2929

ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز

بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش

3030

ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لئیم

سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش

3131

ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر

سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش

3232

خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد

کسی خدای میان بهشتیان به و باش

3333

از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق

چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش

3434

به روز «نحن قسمنا» خدای اندر لوح

برو نوشت همه چیز جز گناه فناش

3535

زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام

کسی که ناطقهٔ او نشد کلید ثناش

3636

چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار

به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش

3737

ثنای او را حد کمال پیدا نیست

که بیش آید چون بیشتر کنند اداش

3838

حیات را چه گوارنده‌تر ز آب ولیک

کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش

3939

ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد

ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش

4040

خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن

دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش

4141

هر آن سخن که کند رشته نوک خامهٔ او

زمانه باز نداند ز لولو لالاش

4242

به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی

میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش

4343

شدست مایهٔ اندیشه همچو سودا لیک

فزون‌ترست بدیدار قوت صفراش

4444

دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست

که عقل باز نداند همی ز یک دریاش

4545

چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک

میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش

4646

کسی که راست نبود این ستانه را چو «الف»

به پیش خدمت سلطان میان ببست چو «لاش»

4747

قوام ملک علایی ز رای عالی اوست

از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش

4848

چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود

که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش

4949

کمال دولت غزنین همی چنان جوید

که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش

5050

بسی نماند که این ملک را تمام کند

ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش

5151

جزای نیکی او بی‌نیازی ابدست

گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش

5252

امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست

خزانهٔ بد و نیک خدای ملک دعاش

5353

کسی که شحنهٔ او عصمت خدای بود

شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش

5454

ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید

هزار جوهر دریا نمای در اجزاش

5555

چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل

بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش

5656

زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود

دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش

5757

زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی

به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش

5858

هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز

چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش

5959

در آب تیره که در وی شکربنگدازد

چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش

6060

اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون

دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش

6161

هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل

حروف جامهٔ جان پوشد ار کشد صحراش

6262

برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود

کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش

6363

جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش

از آنکه نیست کس آسوده‌دل ز برگ و نواش

6464

بزرگوارا دانی که مر سنایی را

جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش

6565

ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر

که تا کند کف او از کف نیاز جداش

6666

ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان

به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش

6767

از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی

که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش

6868

جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی

شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش

6969

هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک

چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش

7070

مها به نزد تو این بنده گوهری آورد

که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش

7171

ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت

ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش

7272

بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی

به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش

7373

کنون چو جامهٔ غوک است پیکر درمش

کنون چو پیکر مرده‌ست جامهٔ دیباش

7474

تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ

پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش

7575

به اختیار کند عاقل آن عمل امروز

کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش

7676

اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او

بکشته گیر هوای مه دی از سرماش

7777

دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز

همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش

7878

همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان

درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش

7979

چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم

صفا و برتری و روح پروری و بقاش

8080

ز اعتدال طابع تنت به راحت باد

که آفرید خداوند بهر راحت ماش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

یکی بهتر ببینید ایها الناس

که می دیگر شود عالم به هر پاس

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 91

اگلی نظم

ای جوان زیر چرخ پیر مباش

یا ز دورانش در نفیر مباش

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 93 - در نکوهش اصحاب دعوا

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شد آن که پای مرا بوسه می زند او باش

بیار باده که گشتم قلندر و قلاش

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1188

گناه کردن پنهان به از عبادت فاش

اگر خدای پرستی هواپرست مباش

سعدی»مواعظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 34

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور