صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 93 - در نکوهش اصحاب دعوا

قصیدهٔ شمارهٔ 93 - در نکوهش اصحاب دعوا

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: یرمباش

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای جوان زیر چرخ پیر مباش

یا ز دورانش در نفیر مباش

22

یا برون شو ز چرخ چون مردان

ورنه با ویل و وای و ویر مباش

33

اثر دوزخ ار نمی‌خواهی

ساکن گنبد اثیر مباش

44

گر سعیدیت آرزوست به عدن

در سراپردهٔ سعیر مباش

55

تو ورای چهار و پنج و ششی

در کف هفت و هشت اسیر مباش

66

در سرا ضرب عقل و نفس و فلک

ناقدی باش و جز بصیر مباش

77

در میان غرور و وهم و خیال

بستهٔ دیو بسته گیر مباش

88

هر دمی با گشاد نامهٔ عقل

گر تو سلطان نه‌ای سفیر مباش

99

منی انداز باش چون مردان

گر نه‌ای زن منی پذیر مباش

1010

گر ترا جان به وزر آلودست

داروی وزر کن وزیر مباش

1111

از برای خلاف و استبداد

به سرو دنب جز بگیر مباش

1212

ای به گوهر و رای طبع و فلک

بهر آز این چنین حقیر مباش

1313

مار قانع بسی زید تو به حرص

گر نه‌ای مور زود میر مباش

1414

از پی خرس حرص و موش طمع

گاه گوز و گهی پنیر مباش

1515

«من» و «سلوی» چو هست اندر تیه

در نیاز پیاز و سیر مباش

1616

از کمان یافت دور گشتن تیر

تو ز کژ دور شو چو تیر مباش

1717

گر همی در و عنبرت باید

بحرها هست در غدیر مباش

1818

گر خطر بایدت خطر کن جان

ورنه ایمن بزی خطیر مباش

1919

چون ترا خاک تخت خواهد بود

گو کنون تخت اردشیر مباش

2020

تا ز یک وصف خلق متصفی

شو فقیهی گزین فقیر مباش

2121

فقه خوان لیک در جهنم جاه

همچو قابوس وشمگیر مباش

2222

چون زفر درس و ترس با هم خوان

ورنه بیهوده در زفیر مباش

2323

در ره دین چو بو حنیفه ز علم

چون چراغی به جز منیر مباش

2424

چون تو طفلی و شرع دایهٔ تست

جز ازین دایه سیر شیر مباش

2525

مجمع اکبر ار نخواهد بود

طالب جامع کبیر مباش

2626

ور کنون سوی کعبه خواهی رفت

ره مخوفست بی‌خفیر مباش

2727

با چنین غافلان نذر شکن

جز چو پیغمبران نذیر مباش

2828

از پی ذکر بر صحیفهٔ عمر

چون نکو نه‌ای دبیر مباش

2929

با تو در گورتست علم و عمل

منکر «منکر» و «نکیر» مباش

3030

پاس پیوسته دار بر در حق

کاهلانه «بجه» «بگیر» مباش

3131

خار خارت چو نیست در ره او

پس در آن کوی خیر خیر مباش

3232

همه دل باش و آگهی نیاز

بی‌خبر بر در خبیر مباش

3333

زیر بی‌آگهی کند زاری

پس تو گر آگهی چو زیر مباش

3434

چون قلم هر دمی فدا کن سر

لیک از بن شکر بی‌صریر مباش

3535

چون به پیش تو نیست یوسف تو

پس چو یعقوب جز ضریر مباش

3636

ای سنایی تو بر نظارهٔ خلق

در سخن فرد و بی‌نظیر مباش

3737

در زحیری ز سغبهٔ گفتن

گفت بگذار و در زحیر مباش

3838

در هوای صفا چو بوتیمار

دردت ار هست گو صفیر مباش

3939

با قرارست نور دیدهٔ سر

چشم سر گو: برو قریر مباش

4040

شکر کن زان که شرع و شعرت هست

خرت ار نیست گو شعیر مباش

4141

گرچه خصمت فرزدق ست به هجو

تو به پاداش او جریر مباش

4242

خود نقیریست کل عالم و تو

در نقار از پی نقیر مباش

4343

از پی یوسف کسان به غرض

گاه بشرا و گه بشیر مباش

4444

همه بر کشتهای تشنه ز قحط

ابر باش و به جز مطیر مباش

4545

هر کجا پای عاشقی‌ست روان

باد کشتیش باش و قیر مباش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به آب ماند یار مرا صفات و صفاش

که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 92 - در ستایش قاضی ابوالبرکات‌بن مبارک فتحی

اگلی نظم

ای سنایی خواجهٔ جانی غلام تن مباش

خاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 94

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور