صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 2 - در تفسیر چند سوره و نعت رسول اکرم و مدح قاضی عبدالودود

قصیدهٔ شمارهٔ 2 - در تفسیر چند سوره و نعت رسول اکرم و مدح قاضی عبدالودود

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 19

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

کفر و ایمان را هم اندر تیرگی هم در صفا

نیست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا

22

موی و رویش گر به صحرا نا وریدی مهر و لطف

کافری بی‌برگ ماندستی و ایمان بی‌نوا

33

نسخهٔ جبر و قدر در شکل روی و موی اوست

این ز «واللیل» ت شود معلوم آن از «والضحا»

44

گر قسیم کفر و ایمان نیستی آن زلف و رخ

کی قسم گفتی بدان زلف و بدان رخ پادشا

55

کی محمد: این جهان و آن جهانی نیستی

لاجرم اینجا نداری صدر و آنجا متکا

66

رحمتت زان کرده‌اند این هر دو تا از گرد لعل

این جهان را سرمه بخشی آن جهان را توتیا

77

اندرین عالم غریبی، زان همی گردی ملول

تا «ارحنا یا بلالت» گفت باید برملا

88

عالمی بیمار بودند اندرین خرگاه سبز

قاید هر یک وبال و سایق هر یک وبا

99

زان فرستادیمت اینجا تا ز روی عاطفت

عافیت را همچو استادان درآموزی شفا

1010

گر ز داروخانه روزی چند شاگردت به امر

شربتی ناوردشان این جا به حکم امتلا

1111

گر ترا طعنی کنند ایشان مگیر از بهر آنک

مردم بیمار باشد یافه گوی و هرزه لا

1212

تابش رخسار تست آن را که می‌خوانی صباح

سایهٔ زلفین تست آنجا که می‌گویی مسا

1313

روبروی تو کز آنجا جانت را «ما و دعک»

شو به زلف تو کزین آتش دلت را «ما قلا»

1414

در دو عالم مر ترا باید همی بودن پزشک

لیکن آنجا به که آنجا، به بدست آید دوا

1515

هر که اینجا به نشد آنجا برو داروش کن

کاین چنین معلول را به سازد آن آب و هوا

1616

لاجرم چندان شرابت بخشم از حضرت که تو

از عطا خشنود گردی و آن ضعیفان از خطا

1717

دیو از دیوی فرو ریزد همی در عهد تو

آدمی را خاصه با عشق تو کی ماند جفا

1818

پس بگفتش: ای محمد منت از ما دار از آنک

نیست دارالملک منتهای ما را منتها

1919

نه تو دری بودی اندر بحر جسمانی یتیم

فضل ما تاجیت کرد از بهر فرق انبیا

2020

نی تو راه شهر خود گم کرده بودی ز ابتدا

ما ترا کردیم با همشهریانت آشنا

2121

غرقهٔ دریای حیرت خواستی گشتن ولیک

آشنایی ما برونت آورد ازو بی‌آشنا

2222

بی نعمت خواست کردن مر ترا تلقین حرص

پیش از آن کانعام ما تعلیم کردت کیمیا

2323

با تو در فقر و یتیمی ما چه کردیم از کرم

تو همان کن ای کریم از خلق خود با خلق ما

2424

مادری کن مر یتیمان را بپرورشان به لطف

خواجگی کن سایلان را طعمشان گردان وفا

2525

نعمت از ما دان و شکر از فضل ما کن تا دهیم

مر ترا زین شکر نعمت نعمتی دیگر جزا

2626

از زبان خود ثنایی گوی ما را در عرب

تا زبان ما ترا اندر عجم گوید ثنا

2727

آفتاب عقل و جان اقضی القضاة دین که هست

چون قضای آسمان اندر زمین فرمانروا

2828

آن سر اصحاب نعمان کز پی کسب شرف

هر زمانی قبله بر پایش دهد قبله دعا

2929

با بقای عدل او نشگفت اگر در زیر چرخ

شخص حیوان همچو نوع و جنس نپذیرد فنا

3030

تا نسیم او بر بوستان دین نجست

شاخ دین نشو بود و بیخ سنت بی‌نما

3131

در حریم عدل او تا او پدید آید به حکم

خاصیت بگذاشت گاه که ربودن کهربا

3232

تا بگفت او جبریان را ماجرای امر و نهی

تا بگفت او عدلیان را رمز تسلیم و رضا

3333

باز رستند از بیان واضحش در امر و حکم

جبری از تعطیل شرع و عدی از نفی قضا

3434

این کمر ز «ایاک نعبد» بست در فرمان شرع

وان دگر تاجی نهاد از «یفعل الله مایشا»

3535

ای بنانت حاجب اندر شاهراه مصطفا

وی زبانت نایب اندر زخم تیغ مرتضا

3636

هر کجا گام تو آمد افتخار آرد زمین

هر کجا عدل تو آمد انقیاد آرد سما

3737

سیف حقی از پی آن سیف حق آمد روان

مفتی شرقی از آن مشرق شدست اصل ضیا

3838

مفتی شرقت نه زان خواند همی سلطان که هست

جز تو در مغرب دگر مفتی و دیگر مقتدا

3939

بلکه سلطان مفتی شرقت بدان خواند همی

هر کجا مفتی تو باشی غرب خود نبود روا

4040

همقرینی علم دین را همچو فکرت را خرد

همنشینی ظلم و کین را همچو فطنت را ذکاء

4141

چون تو موسی وار بر کرسی برآیی گویدت

عیسی از چرخ چهارم کی محمد مرحبا

4242

جان پاکان گرسنهٔ علم تواند از دیرباز

سفره اندر سفره بنهادی و در دادی صلا

4343

لطف لفظت کی شناسد مرد ژاژ و ترهات

«من و سلوی» را چه داند مرد سیر و گندنا

4444

هر که از آزار تو پرهیز کرد از درد رست

راست گفتند این مثل «الا حتما اقوی الدوا»

4545

مالش دشمن ترا حاجت نیفتد بهر آنک

چاکری داری چو گردون کش همی درد قفا

4646

هر شقی کز آتش خشم تو گردد کام خشک

بر لب دریا به جانش آب نفروشد سقا

4747

لاف «نحن الغالبون» بسیار کس گفتند لیک

«غالبون» شان گشت «آمنا» چو ثعبان شد عصا

4848

زرق سیماب و رسن هرگز کجا ماندی بجای

چون برآید ناگه از دریای قدرت اژدها

4949

گه طلب کن بی سراج ماه در صحرای خوف

گه طلب کن بی‌مزاج زهره در باغ رجا

5050

ماه را آنجای نبود کو ترا گوید که چون

زهره را آن زهره نبود کو ترا گوید چرا

5151

رو که نیکو جلوه کردت روزگار اندر خلا

شو که زیبا پروریدت کردگار اندر ملا

5252

ای ز تو اعقاب تو طاهر، چو سادات از نبی

وی ز تو اسلاف تو ظاهر چو ز آصف برخیا

5353

باز یابی آنچه ایزد کرد با تو نیکویی

هم درین صورت که گفتی صورت این ماجرا

5454

این نه بس کاندر ادای شکر حق بر جان تو

دعوی انعام او را «واضحی» باشد گوا

5555

روز و شب در عالم اسلام، علم و حلم تست

آن یکی از آل عباس این دگر ز آل عبا

5656

گرچه روزی چند گشتی گرد این مشکین بساط

گرچه روزی چند بودی گرد این نیلی غطا

5757

همچنان کاندر فضای آسمان مطلقی

صورتست این دار و گیر و حبس و بند اندر قضا

5858

نی به علم و حلم تو سوگند خوردست آفتاب

کز تو هرگز لطف یزدانی نخواهد شد جدا

5959

ای همه اعدای دین را اندرین نیلی خراس

آس کرده زیر پر فطنت و فر و دها

6060

بازتاب اکنون عنان هم سوی آن اقلیم از آنک

آرد چون شد کرده اکنون خانه بهتر کآسیا

6161

تا همه آن بینی آنجا کت کند چشم آرزو

تا همه آن یابی آنجا کت کند رای اقتضا

6262

نی ز قصد حاسدانت در بدایت شهر تو

بر تو چونان بود چون بر آل یاسین کربلا

6363

نی ز اول دوستانت را نبودی با تو الف

نی چنان گشتی کنون کز خطبهٔ چین و ختا

6464

از برای مهر چهر جانفزایت را همی

بر دو چشم مردمان غیرت بود مردم گیا

6565

نی کنون از لطف ربانی همه اقلیم شرع

از تو خرم شد چه بر داوودیان شهر سبا

6666

نی تو حیران مانده بودی در تماشاگه عجب

نی تو ره گم کرده بودی در بیابان ریا

6767

آن چنانت ره نمود ایزد به پاکی تا شدند

خرقه‌پوشان فلک در جنب تو ناپارسا

6868

نی تو در زندان چاه حاسدان بودی ببند

هم‌نشین ذل و غریبی هم عنان رنج و عنا

6969

نی خدا از چاه و بند حاسدانت از روی فضل

بر کشید و برنشاندت بر بساط کبریا

7070

بی‌پدر بودی ولیک اکنون چنانی کز شرف

پادشاه دین همی در دین پدر خواند ترا

7171

آن چنان گشتی که بد گویت کنون بی‌روی تو

نه همی در دل بهی بیند نه اندر جان بها

7272

ای یتیمی دیده اکنون با یتیمان لطف کن

وی غریبی کرده اکنون با غریبان کن وفا

7373

«الفلق» می‌خوان و می‌دان قصد این چندین حسود

«والضحی» می‌خوان و می‌کن شکر این چندین عطا

7474

ای مرا از یک نعم پیوسته با چندین نعم

وی مرا از یک بلی ببریده از چندین بلا

7575

شکرت ار بر کوه برخوانم به یک آواز، من

از برای حرص مدحت صد همی گردد صدا

7676

شعر من نیک از عطای نیک تست ایرا که مرغ

هر کجا به برگ بیند به برون آرد نوا

7777

قربت تو باز هستم کرد در صحرای انس

شربت تو باز مستم کرد در باغ صفا

7878

گر غنی شد جان و عقل از تو عجب نبود از آنک

آمدست این از پیمبر «طائف الحج الغنا»

7979

ورچه تن را این غرض حاصل نیامد زان مدیح

ای بداگر جان ما را افتد از مدحت بدا

8080

مانده‌ام مخمور آن شربت هنوز از پار باز

پای سست و سر گران این از طمع آن از حیا

8181

دی به دل گفتم که این را چیست دار و نزد تو

گفت دل: داروی این نزدیک من «منهابها»

8282

تا کلاه از روح دارد عامل کون و فساد

تا قبا از عقل دارد قابل علم و بقا

8383

فرق و شخص دشمنت پوشیده بادا تا ابد

هم به مقلوب کلاه و هم به تصحیف قبا

8484

باد برخوان وجودت روز و شب تصحیف صیف

باد بر جان حسودت سال و مه قلب شتا

8585

عالم از علم تو چونان باد کز مادر صبی

خلقت از خلق تو چونان باد کز گلبن صفا

8686

خلعت و احسان شاعر سنت هم نام تست

باد ز احسان تو زین سنت سنایی را سنا

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای چو نعمان‌بن ثابت در شریعت مقتدا

وی بحجت پیشوای شرع و دین مصطفا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 1 - در مدح امین الملة قاضی عبدالودودبن عبدالصمد

اگلی نظم

ای نهاده پای همت بر سر اوج سما

وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 3 - این قصیدهٔ را عارف زرگر در مدح سنایی گفته

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصا

بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوشِ صفا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 3

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 4

آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 1 - فی توحیده سبحانه و تعالی

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 2

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا

سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 131

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟

لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 144

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 151

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 152

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا

او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 155

ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 156

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور