شاعر: سنایی
پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک
نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن
تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ
شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن
عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی
پس چو ابراهیم رو فرزند را قربان مکن
این ترا معلوم گردد لیکن اکنون وقت نیست
کیست هر کو گر تواند گفت این کن آن مکن
هر کجا مردی بد اکنون همچو تو تردامنند
چند گویی مرد هستم یاد نامردان مکن
اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیر
یار نااهلان مباش و یاد نا اهلان مکن
ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کن
کم بضاعت تاجری تو قصد در عمان مکن
خواجه را این آیت اندر سمع کمتر میشود
بشنو این آیت که کل من علیها فان مکن
زمین
رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکن
این در واکرده را در بسته از دربان مکن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6086
مجلس اغیار را از خنده گلریزان مکن
چشم خونبار مرا همکاسه طوفان مکن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6087
زهرهٔ مردان نداری خدمت سلطان مکن
پنجهٔ شیران نداری عزم این میدان مکن
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 145
ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن
کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 146
ای سنایی خویشتن را بی سر و سامان مکن
مایهٔ انفاس را بر عمر خود تاوان مکن
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 151 - دعوت به آزادگی و عدالتخواهی
فارسی متن کا ماخذ: گنجور