صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 177 - در مدح خواجه ایرانشاه

قصیدهٔ شمارهٔ 177 - در مدح خواجه ایرانشاه

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: بی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی

وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی

22

چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل

پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی

33

گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم

ور چو یعقوب ز عشق تو کنم واهربی

44

ناید از خود عجبم زان که به آواز و به روی

داری از یوسف و داوود پیمبر نسبی

55

آنچه با این دل من چشم چو بادام تو کرد

نکند هرگز با مهره کف بوالعجبی

66

پس دل خون شدهٔ تافتهٔ تیرهٔ من

کو همی در دو صفت داشت ز زلفت حسبی

77

شد مگر حلقه‌ای از زلف تو و شاید از آنک

خون اگر مشک شود طبع ندارد عجبی

88

صد دل خون به در یک شکن زلف تو هست

همچو عناب در آویخته اندر عنبی

99

تا همی رقص کند در چمن عشرت و عیش

ماه رقاص نهادست سپهرت لقبی

1010

شدم از طمع وصال تو چو یک برگ از کاه

تا بر آن سیم تو دیدم زد و بیجاده لبی

1111

بند بندم همه بگشاد چو تو زی از ماه

تا تو بر تارک خورشید ببستی قصبی

1212

چاک ماندست دلم چون دل خرما تا تو

چاک داری ز پس و پیش ببسته سلبی

1313

جان بابا مکن این کبر مبادا که به عدل

روزگارت کند از رنج دل من ادبی

1414

ابلهم خوانی و گویی که به باغ آر زرم

خار ندهند تو بی‌سیم چه جویی رطبی

1515

ابله اکنون تویی ای جان جهان کز پی زر

طعنه بر من زنی اکنون و بسازی شغبی

1616

تو بدین پایه ندانی که چو این شعر برم

از سخا کار مرا خواجه بسازد سببی

1717

ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن

که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی

1818

آن بزرگی که ز بس فضل و کریمی نگذاشت

در مزاج فضلا از کرم خود اربی

1919

آن کریمی کاثر سورت خمش در کون

همچو نار آمد و ارواح حسودش حطبی

2020

آن خطیبی که به هر لحظه خطیبان فلک

جمع سازند ز آثار خصالش خطبی

2121

ای سخا از گهر چون تو پسر با شرفی

وی سپهر از شرف چون تو بشر با طربی

2222

شجر همت تو بیخ چنان زد که نمود

برترین چرخ بدان بیخ فروتر شعبی

2323

گر فتد قطره‌ای از رای تو بر دامن روز

نگشاید پس از آن چرخ گریبان شبی

2424

تا دو نوک قلمت فایده دارد در ملک

چرخ با چار زن از عجز بود چون عزبی

2525

کسب کردی به کریمی و سخا نام نکو

که نبوده به دو گیتی به ازین مکتسبی

2626

تا ضمیر تو سوی کلک تو راهی بگشاد

بسته شد مصلحت ملک هری در قصبی

2727

نردها بازد با نطع امیدت با دهر

جانی از بنده و اقبال ز دستت ندبی

2828

هر که او مرد بود باک ندارد ز غمی

هر که او شیر بود سست نگردد به تبی

2929

هر که آوازهٔ کوس و دو کری یافت به گوش

کی به چشم آید او را ز یکی حبه حبی

3030

به کهان جامه بسی داده‌ای این اولاتر

کاین فریضه به مهان به ز چنان مستحبی

3131

ای خداوند یقین دان که بر مدحت تو

نیست در شاعری بنده ریا و ریبی

3232

فکرت بنده چو معنی خوش آورد به دست

طبع زودش بر مدح تو کند منتخبی

3333

هر که را دین شود از دوستی او موجود

چه زیان داردش از دشمنی بولهبی

3434

حاسدان دارد و بدگوی بسی لیک همی

کی مقاسات کشد بحر دمان از مهبی

3535

تا حیات آید از آمیزش جانی و تنی

تا تناسل بود از صحب امی و ابی

3636

سببی سازش تا شاعر صدر تو بود

که همی شعر مرکب نبود بی سببی

3737

تا ز پیش دو ربیع آید هر گه صفری

تا پس از هر دو جماد آید هر گه رجبی

3838

باد حظ ولی تو ز سعادت لطفی

باد قسم عدوی تو ز شقاوت غضبی

3939

پای احباب تو بگشاده ز بند از شرفی

دست اعدای تو بر بسته به دار از کنبی

4040

تا چو تمساح بود راس و ذنب بر گردون

راس عز تو مبیناد ز گردون ذنبی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای ز عشق دین سوی بیت‌الحرام آورده رای

کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 176 - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت

اگلی نظم

دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی

اگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 178

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی

چاره وصل است برانگیز خدایا سببی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 921

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور