صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 176 - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت

قصیدهٔ شمارهٔ 176 - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ای

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای ز عشق دین سوی بیت‌الحرام آورده رای

کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای

22

تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر

سر فدا کرده به پیش نیزه‌های سرگرای

33

گه تمامی داده مایهٔ آب دستت را فلک

گه غلامی کرده سایهٔ خاکپایت را همای

44

از تو بی‌دل دوستانت همچو قفچاقان ز خان

وز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای

55

ای خصالت خوشدلان را چون محبت پای بند

وی جمالت دوستان را چون مفرح دلگشای

66

از بدن یزدان پرستی وز روان یزدان طلب

از خرد یزدان‌شناسی وز زبان یزدان سنای

77

چون تویی هرگز نبیند عالم فرزانه بین

چون تویی هرگز نزاید گنبد آزاده‌زای

88

بندهٔ جود تو زیبد آفتاب نور بخش

مطرب بزم تو شاید زهرهٔ بربط سرای

99

چون طبایع سر فرازی چون شرایع دلفروز

از لطافت جانفزایی وز سخاوت غمزدای

1010

تا تو کم بودی ز عقد دوستان در شهر بلخ

بود هر روز فراغت دوستان را غم فزای

1111

منت ایزد را که گشتند از قدومت دوستان

همچو بی‌جانان ز جان و بی دلان از دلربای

1212

چون به حج رفتی مخور غم گر نبودت حج از آنک

کار رفتن از تو بود و کار توفیق از خدای

1313

مصلحت آن بود کایزد کرد خرم باش از آنک

می نداند رهرو آن حکمت که داند رهنمای

1414

سخت خامی باشد و تر دامنی در راه عشق

گر مریدی با مراد خود شود زور آزمای

1515

سوی خانهٔ دوست ناید چون قوی باشد محب

وز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گدای

1616

احمد مرسل بیامد سال اول حج نیافت

گر نیابد احمد عارف شگفتی کم نمای

1717

دل به بلخ و تن به کعبه راست ناید بهر آنک

سخت بی رونق بود آنجا کلاه اینجا قبای

1818

در غم حج بودن اکنون از ادای حج بهست

من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوا مشای

1919

از دل و جان رفت باید سوی خانهٔ ایزدی

چون به صورت رفت خواهی خوا به سر شو خوابه پای

2020

نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود

ور نداری استوارم بنگر اندر طبل و نای

2121

حج به فریاد و به رفتن نیست کاندر راه حج

رفتن از اشتر همی بینم و فریاد از درای

2222

صدهزار آوازه یابی در هوای حج ولیک

عالم‌السر نیک داند های هوی از های های

2323

رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو

گرت دونی از حد خامی درآید گو درای

2424

کو یکی فاضل که خارش نیست مشتی ریش گاو

کو یکی صالح که خصمش نیست قومی ژاژخای

2525

چون فرستادی به حج حج کرد و آمد نزد تو

دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میای

2626

این شرف بس باشدت کآواز خیزد روز حشر

کاحمد عارف به دل حج کرد و دیگر کس به پای

2727

تا بگردد چرخ بر گیتی تو بر گیتی بگرد

نا بپاید کعبه در عالم تو در عالم بپای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 175

اگلی نظم

ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی

وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 177 - در مدح خواجه ایرانشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چند باشم چشم بر در، گوش بر آواز پای

روزی از راه ترحم بر من بیدل درآی

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 454

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور