شاعر: سنایی
جانا نگویی آخر، ما را که تو کجایی؟
کز تو ببرد آتش، عشق تو آب مایی
ما را ز عشق کردی، چو آسیای گردان
خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی
گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروین
گاه از سپهر جانها چون ماه نو برآیی
از بهر لطف مستان وز قهر خود پرستان
چون برق میگریزی، چون باد میربایی
بهر سماع دنیا، بر شاخهای طوبا
چون عندلیب بیدل همواره میسرایی
خورشیدوار کردی چون ذرههای عقلی
دلهای عاشقان را در پردهٔ هوایی
یاقوتبار کردی عشاق لالهرخ را
از نوکِ کلکِ نرگس بر لوح کهربایی
ای یافته جمالت، در جلوهٔ نخستین
منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی
روحالقدس ندارد در خوبی و لطافت
با خاک کف پایت یک ذره آشنایی
بردار پرده از رخ تا حضرت الاهی
گردد ز مهر چهرت پر نور و روشنایی
گویی «مرا بجویی»، آخر کجا بجویم؟
در گرد گوی ارضی، یا حلقهٔ سمایی
بگشای بند مرجان تا همچو طبع بیجان
بندازد از جمالت، جان تاج کبریایی
ای تافته کمالت از چار سوی ارکان
پنهان ز هر دو عالم در صدر پارسایی
بر خیره چند جویم؟ آن را که او ندارد
منزل به کوی رندی یا راه پارسایی
ما زانتظار مردیم از عشق تو ولیکن
در حجرهٔ غریبان تو خود درون نیایی
گیرم که بار نَدْهی ما را درون پرده
کم زآن مکن که بیرون رویی به ما نمایی
بی روی تو نگارا چشم امید ما را
باید ز نقشِ نامه نام تو توتیایی
نادیده کس ولیکن از سنگ و چوب کویت
بِدْهند اگر بپرسی بر حسن تو گوایی
نی نی اگر ندیدی رویت چگونه گفتی
در نظمهای عالی وصف تو را سنایی؟
زمین
دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی
جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1858
ای بیغم از دل من، بسیار شد جدایی
شادی به رویت ار چه بر غم کنان نیایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1859
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلایی
وان لعل ناب بنگر هر خندهای جفایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1946
در زندگی نگشتیم منظور آشنایی
افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2805
ای مبدعی که سگ را بر شیر میفزایی
سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2944
میزن سهتا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پردهٔ رهاوی یا پردهٔ رهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2963
دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2964
هر چند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2966
آمد ز نای دولت بار دگر نوایی
ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2967
ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
تشنه دلان خود را کردید بس سقایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2968
فارسی متن کا ماخذ: گنجور