شاعر: امیرخسرو دهلوی
دلها به غمزه دزدی، چون خنده برگشایی
جانها به عشوه سوزی، چون زلف را نمایی
دلها بری و گویی، من دلبری ندانم
بازی ز زلف بستان تعویذ دلربایی
هستم فتاده در غم برخاسته ز هستی
هیچ افتدت که گه گه در دیدن من آیی
گردد دل غمینم خون از برای جانان
زیرا که می برآید حال من از جدایی
خون شد ز گریه دیده، بفشان ز زلف گردی
تا دیده سرمه سازد از بهر روشنایی
چندین مگو که خسرو با من چه کار دارد؟
آخر تو روز عیدی، من بنده روستایی
زمین
در زندگی نگشتیم منظور آشنایی
افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2805
ای مبدعی که سگ را بر شیر میفزایی
سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2944
میزن سهتا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پردهٔ رهاوی یا پردهٔ رهایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2963
دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی
شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2964
هر چند بیگه آیی بیگاه خیز مایی
ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2966
آمد ز نای دولت بار دگر نوایی
ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2967
ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی
تشنه دلان خود را کردید بس سقایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2968
جانا نگویی آخر، ما را که تو کجایی؟
کز تو ببرد آتش، عشق تو آب مایی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 388
آن را که نیست قسمت از روزی خدایی
دایم گرسنه چشم است چون کاسه گدایی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6977
ای بیغم از دل من، بسیار شد جدایی
شادی به رویت ار چه بر غم کنان نیایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1859
فارسی متن کا ماخذ: گنجور