شاعر: سنایی
ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست
حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست
از درد تو ای رفته به ناگه ز بر ما
یک زاویهای نیست که پر خون جگری نیست
آن کیست که از بهر تو یک قطره ببارید
کان قطره کنون در صدف دین گهری نیست
ای وای بر آن کز غم وقت سحر تو
او را به جز از وقت صبوحی سحری نیست
بسیار تو آیی و نبینی همه را زانک
ما برگذریم از تو ترا خود خبری نیست
آن دل که همی ترسد از شعلهٔ آتش
والله که به جز روزه مر او را سپری نیست
بس کس که چو ما روزه همی داشت ازین پیش
امروز به جز خاک مر او را مقری نیست
ای داده به باد این مه با برکت و با خیر
مانا کت ازین آتش در دل شرری نیست
بسیار کسا کو بر عیدی چو تو میخواست
امروز جز از حسرت از آنش ثمری نیست
اشکی دو سه امروز درین بقعه فرو بار
کاندر چمن عمر تو زین به مطری نیست
زمین
در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست
غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2191
در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 119
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست
از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 29 - مدح یوسفبن احمد مسعود شاه
فارسی متن کا ماخذ: گنجور