صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 29 - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه

قصیدهٔ شمارهٔ 29 - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه

شاعر: سنایی

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: رینیست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست

از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست

22

تیریست بلا در روش عشق که هرگز

جز دیدهٔ درویش مر او را سپری نیست

33

از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی

زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست

44

خود را ز میان خود بردار ازیراک

کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست

55

تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت

صد جان مقدس را آنجا خطری نیست

66

کشتند درین راه بسی عاشق بی‌تیغ

کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست

77

در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت

کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست

88

بار از خداوند مچخ زان که کسی را

در پردهٔ اسرار خدایی گذری نیست

99

بر دوش فکن غاشیهٔ مهر درین کوی

چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست

1010

از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار

کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست

1111

در روشنی عشق چه خوشی بود آن را

کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست

1212

کی میوهٔ رحمت خورد آنکس که ز اول

در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست

1313

ای در ره عصیان قدمی چند شمرده

باز آی کزین درگه به مستقری نیست

1414

از کردهٔ خود یادکن و بگری ازیرا

بر عمر به از تو به تو کس نوحه‌گری نیست

1515

بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت

از عاقبت کار کسی را خبری نیست

1616

چون نام بد و نیک همی از تو بماند

پس به ز نکونامی ما را هنری نیست

1717

نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد

پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست

1818

گرد علما گرد بخاصه بر آنکس

کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست

1919

خورشید زمین یوسف احمد که فلک را

چون او به گه علم و محامد دگری نیست

2020

آن ابر گهرپاش که در علم چنویی

مر چارگهر را گه زایش پسری نیست

2121

آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت

با نفع تراز وی به گه جود بری نیست

2222

بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست

بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست

2323

نام عمر از عدل بلندست وگر نی

یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست

2424

از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش

در بادیهٔ تقوا خشکی و تری نیست

2525

آری چه عجب زان که چو جد و پدر او

کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست

2626

علم و خردش بیشترست از همه لیکن

در دیدش بی‌شرمی و در سر بطری نیست

2727

ای قدر تو گشته سفری در ره دانش

کو را به جز از حضرت جنت حضری نیست

2828

در آب فنا غرق شد از زورق کینه

آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست

2929

بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک

در کام سخن به ز زبانت شکری نیست

3030

چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف

یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست

3131

المنه‌لله که درین جاه تو باری

نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست

3232

در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا

کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست

3333

داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل

در طبعت از این بی‌حسدی به هنری نیست

3434

نه هر که برآمد بر کرسی امامت

نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست

3535

کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم

خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست

3636

خورشید جهان کی شود از علم کسی کو

در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست

3737

علم و خرد واصل همی باید ورنه

خود مایهٔ شوخی را حدی و مری نیست

3838

فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن

با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست

3939

هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک

صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست

4040

خود دور بی‌انصافان بگذشت درین شهر

زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست

4141

شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم

چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست

4242

آن شاه مظفر که برو از سر کوشش

جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست

4343

مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او

بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست

4444

قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت

آن را که ز احوال خراسان خبری نیست

4545

بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز

مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست

4646

ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت

کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست

4747

کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک

لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست

4848

در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن

کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست

4949

تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست

تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست

5050

چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر

زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست

5151

بادات فزونی چو مه نو که جهان را

بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست

5252

بر درگه جبار ترا باد مقیمی

زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست

5353

ای بار خدایی که مرین سوختگان را

جز یاد تو دین‌پرور و اندوه‌بری نیست

5454

بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی

زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست

فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 28 - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست

اگلی نظم

مهر بندهٔ آن رخ چون ماه باد

جان فدای آن لب دلخواه باد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 30 - در مدح دولتشاه غزنوی و بهرامشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست

غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2191

در ده خبر است این ، که ز مَه دِه خبری نیست

وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 119

ای ماه صیام ار چه مرا خود خطری نیست

حقا که مرا همچو تو مهمان دگری نیست

سنایی»دیوان اشعار»قصاید و قطعات»شمارهٔ 30

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست

وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 64

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور