صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 138 - در مدح محمد تکین بغراخان

قصیدهٔ شمارهٔ 138 - در مدح محمد تکین بغراخان

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ان

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

چرخ نارد به حکم صدر دوران

جان نزاید به سعی چار ارکان

2

در زمین از سخا و فضل و هنر

چون محمد تکین بغراخان

3

آنکه شد تا سخاش پیدا گشت

بخل در دامن فنا پنهان

4

آنکه از بیم خنجرش دشمن

همچو خنجر شده‌ست گنگ زبان

5

آنکه تا باد امن او بوزید

غرق عفوست کشتی عصیان

6

آنکه بر شید و شیر نزد کفش

جود بخلست و پردلی بهتان

7

در یمینش نهادهٔ دعوی

در یقینش نیتجهٔ برهان

8

مرده با زخم پای او زفتی

زنده با جود دست او احسان

9

از پی چشم زخم بر در جود

کرده شخص نیاز را قربان

10

ای ز تاثیر حرمت گهرت

یافته از زمانه خلق امان

11

فلک جود را کفت انجم

نامهٔ جاه را دلت عنوان

12

زیر امر تو نقش چار گهر

زیر قدر تو جرم هفت ایوان

13

دل کفیده ز فکرت تو یقین

دم بریده ز خاطر تو گمان

14

ابر و تیری به بخشش و کوشش

شید و شیری به مجلس و میدان

15

تا بپیوست نهی تو بر عقل

عقلها را گسسته شد فرمان

16

از پی کین نحس سخت بکوفت

پای قدر تو تارک کیوان

17

دید چون کبر و همتت بگذاشت

کبر و همت پلنگ شیر ژیان

18

بر یک انگشت همتت تنگست

خاتم نُه سپهر سرگردان

19

به مکانی رسید همت تو

کز پس آن پدید نیست مکان

20

شَمَّت جودت ار بر ابر عقیم

بوزد خیزد از گهر طوفان

21

باد حزم تو گر بر ابر زند

بر زمین ناید از هوا باران

22

آب عزم تو گر به کوه رسد

بر هوا بر رود چو نار و دخان

23

هر که در فر سایهٔ کف تست

ایمنست از نوائب حدثان

24

رو که روشن بتست جرم فلک

رو که خرم بتست طبع جهان

25

چه عجب گر ز گوهر تو کند

فخر بر شام و مکه ترکستان

26

گرچه زین پیش بر طوایف ترک

کرد رستم ز پردلی دستان

27

گر بدیدیت بوسها دادی

بر ستانهٔ تو رستم دستان

28

ای ز دل سود حرص را مایه

وی ز کف درد آز را درمان

29

عورتی‌ام بکرده از شنگی

تیغ بسیار مرد را افسان

30

بر همه مهتران فگنده رکاب

وز همه لیتکان کشیده عنان

31

با مِهان بوده همچو ماه قرین

وز کِهان همچو گبر کرده کران

32

هر که زین طایفه مرا دیدی

شدی از لرزه همچو باد وزان

33

آخر این لیتک کتاب فروش

برسانیده کار بنده به جان

34

آنچنان کون فروش کاون بخش

و آنچنان گنده ریش گنده دهان

35

وآنچنان سرد پوز گنده بروت

وآنچنان کون فراخک کشخان

36

آنچنان بادسار خاک انبوی

آنچنان باد ریش و خاک افشان

37

آن درم سنگکی که برناید

از گرانی به یک جهان میزان

38

بی‌نواتر ز ابرهای تموز

سرد دم‌تر ز بادهای خزان

39

در همه دیده‌ها چو کاه سبک

بر همه طبعها چو کوه گران

40

بی‌خرد لیتکی و بد خصلت

بی‌ادب مردکی و بی‌سامان

41

باد بی‌حمیتانه در سبلت

نام بی‌دولتانه در دیوان

42

جای عقلش گرفته باد و بروت

آب رویش بخورده خاک هوان

43

چون سگ و گربه برده از غُمری

آبروی از برای پارهٔ نان

44

دل و تن چون تن و دل غربال

سر و بن چون بن و سر و بنگان

45

کرده بر کون خویش سیم سره

کرده بر کیر خویش عمر زیان

46

بی‌زبان بوده و شده تازی

خوشه‌چین بوده و شده دهقان

47

سخت بیهوده گوی چون فرعون

نیک بسیار خوار چون ثعبان

48

زده جامه برای من صابون

کرده سبلت ز عشق من سوهان

49

چنگ در دل چو عاشق مفلس

دست بر کون چو مفلس عریان

50

در شکمش ز نوعها علت

در دو چشمش ز جنسها یرقان

51

پر کدو دانه گردد ار بنهی

کپه بر کون او چو باتنگان

52

تیز سیصد قرابه در ریشش

با چنین عشق و با چنین پیمان

53

گاه گوید دعات گویم من

اوفتم زآن حدیث در خفقان

54

زان که هرگز نخواست کس از کس

به دعا گادن ای مسلمانان

55

نکنم بی‌درم جماعش اگر

دهد ایزد بهشت بی‌ایمان

56

درم آمد علاج عشق درم

کوه ریشا چه سود ازین و از آن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ویحک ای پردهٔ پرده‌در در ما نگران

بیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 137 - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید

اگلی نظم

دین را حرمیست در خراسان

دشوار ترا به محشر آسان

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 139 - در نعت امام هشتم (ع)

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

یاد کن زیرت اندرون تن شوی

تو برو خوار خوابنیده، ستان

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 92

دوستان را در دل رنج‌ها باشد که آن به هیچ دارویی خوش نشود، نه به خفتن نه به گشتن و نه به خوردن؛ الّا به دیدار دوست که لِقاء الْخَلِیْلِ شِفَاءُ العَلیْلِ تا حدّی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند از تأثیر ایشان آن لحظه مؤمن می‌شود کقوله تعالی وَاِذَا لَقُواالذِّیْنَ آمَنُوْا قَالُوْا آمَناّ فَکَیفَ که مؤمن با مؤمن بنشیند چون در منافق این عمل می‌کند بنگر که در مؤمن چه منفعت‌ها کند. بنگر که آن پشم از مجاورت عاقلی چنین بساط منقّش شد و این خاک به مجاورت عاقل چنین سرایی خوب شد، صحبت عاقل در جمادات چنین اثر کرد بنگر که صحبت مؤمنی در مؤمن چه اثر کند. از صحبت نفسِ جزوی و عقل مختصر جمادات به این مرتبه رسیدند و این جمله سایهٔ عقل جزوی‌ست، از سایه شخص را قیاس توان کردن اکنون ازینجا قیاس کن که چه عقل و فرهنگ می‌باید که از آن این آسمان‌ها و ماه و آفتاب و هفت طبقهٔ زمین پیدا شود وآنچ در مابین ارض و سماست این جملهٔ موجودات سایهٔ عقل کلّی‌ست، سایهٔ عقل جزوی مناسب سایهٔ شخصش، و سایهٔ عقل کلّی که موجودات است مناسب اوست و اولیای حقّ غیر این آسمان‌ها آسمان‌های دیگر مشاهده کرده‌اند که این آسمان‌ها در چشمشان نمی‌آید و این حقیر می‌نماید پیش ایشان و پای بر اینها نهاده‌اند و گذشته‌اند.

آسمان‌هاست در ولایت جان

رومی»فیه ما فیه»فصل شصت و دوم - دوستان را در دل رنجها باشد که آن به هیچ دارو‌یی خوش نشود

برگ تحویل می‌کند رمضان

بار تودیع بر دل اِخْوان

سعدی»مواعظ»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 43 - در وداع ماه رمضان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور