شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس
نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
با مشعلهٔ عشق تو با دست عسس
قندیل شب وصال تو زلف تو بس
زمین
ای فاضل منطقی به فریادم رس
با من مزن از منطق ازین بیش نفس
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 60
آمد آمد ترش ترش یعنی بس
میپندارد که من بترسم ز عسس
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 974
رویی که نخواستم که بیند همه کس
الا شب و روز پیش من باشد و بس
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 85
گر بیخبران و عیبگویان از پس
منسوب کنندم به هوی و به هوس
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 86
بیزار شد از من شکسته همه کس
من ماندهام اکنون و همان لطف تو بس
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 85
دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
برخاسته صد فغان هر گوشه که بس
عطارمختارنامهباب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوقشمارهٔ 28
ای چون هستی برده دل من به هوس
چون نیستیم غم فراق تو نه بس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 213
ای من به تو زنده همچو مردم به نفس
در کار تو کرده دین و دنیا به هوس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 214
اندر طلبت هزار دل کرد هوس
با عشق تو صد هزار جان باخت نفس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 215
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
ناری که دلم همی بسوزی به هوس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 217
فارسی متن کا ماخذ: گنجور