شاعر: سعدی
زمین
ای فاضل منطقی به فریادم رس
با من مزن از منطق ازین بیش نفس
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 60
آمد آمد ترش ترش یعنی بس
میپندارد که من بترسم ز عسس
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 974
ای چون هستی برده دل من به هوس
چون نیستیم غم فراق تو نه بس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 213
ای من به تو زنده همچو مردم به نفس
در کار تو کرده دین و دنیا به هوس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 214
اندر طلبت هزار دل کرد هوس
با عشق تو صد هزار جان باخت نفس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 215
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس
نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 216
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
ناری که دلم همی بسوزی به هوس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 217
بیزار شد از من شکسته همه کس
من ماندهام اکنون و همان لطف تو بس
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 85
دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
برخاسته صد فغان هر گوشه که بس
عطارمختارنامهباب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوقشمارهٔ 28
رویی که نخواستم که بیند همه کس
الا شب و روز پیش من باشد و بس
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 85