شاعر: سنایی
ای شکسته رونق بازار جان، بازار تو
عالمی دلسوخته از خامی گفتار تو
توشه هر روزی مرا از گوشهٔ انده نهد
گوشهٔ شبپوش تو بر طرهٔ طرار تو
خوبی خوبان عالم گر بسنجی بیغلط
صد یکی زان هیچ پیش کفهٔ معیار تو
عشق تو مرغیست کو را این خطابست از خرد
ای دو عالم گشته عاجز در سر منقار تو
حلقه بودن شرط باشد بر در هستی خود
هر که در دیوار دارد روی از آزار تو
نیست منزل صبر را یک لحظه پیش من چنانک
نیست قیمت شرم را یک ذره در بازار تو
زین گذشتست ای صنم در عشقبازی کار من
زان گذشتست ای پسر در شوخ چشمی کار تو
ترس من در عذر تو افزون بود از جنگ از آنک
نفی استغفار باشد عین استغفار تو
ایمنی از چشم بد زان کز صفا بینندگان
جز که شکل خود نمیبینند در رخسار تو
فارغی از بند پرده چون همی دانی که نیست
هیچ پرده پیش دیدار تو چون دیدار تو
زمین
ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو
نقشهایی دیدم از گلزار تو گلزار تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2197
قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو
عکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6458
نیست ممکن برگرفتن دیده از دیدار تو
ختم شد گیرندگی بر مصحف رخسار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6459
می خورد خون فراغت تشنه آزار تو
دست از دست مسیحا می کشد بیمار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6460
می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو
چون تماشایی نظر بردارد از گلزار تو؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6461
جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو
سنگ کم را نیست وزنی در سر بازار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6462
فارسی متن کا ماخذ: گنجور