شاعر: صائب
قسمت آیینه محرومی است از دیدار تو
عکس ممکن نیست دل بردارد از رخسار تو
آب را کز بی قراری نعل در آتش بود
خشک چون آیینه سازد حیرت گلزار تو
خنده گل چون شکست شیشه اش در دل خلد
گوش هر کس آشنا گشته است با گفتار تو
آب در گوهر نبندد زنگ از استادگی
پسته ای چون گشت از خط لعل گوهربار تو؟
از صف مژگان خوش چشمان بود گیرنده تر
دامن نظاره را خار سر دیوار تو
هست گیراتر ز خون بی گناهان چهره ات
چون تماشایی نظر بردارد از رخسار تو؟
دست می شوید ز آب روح بخش زندگی
هر که را دل زنده گردد صائب از افکار تو
زمین
ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو
نقشهایی دیدم از گلزار تو گلزار تو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2197
ای شکسته رونق بازار جان، بازار تو
عالمی دلسوخته از خامی گفتار تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 348
نیست ممکن برگرفتن دیده از دیدار تو
ختم شد گیرندگی بر مصحف رخسار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6459
می خورد خون فراغت تشنه آزار تو
دست از دست مسیحا می کشد بیمار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6460
می زند ناخن به دل خار سر دیوار تو
چون تماشایی نظر بردارد از گلزار تو؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6461
جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو
سنگ کم را نیست وزنی در سر بازار تو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6462
فارسی متن کا ماخذ: گنجور