صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 125 - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی

قصیدهٔ شمارهٔ 125 - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن

کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن

22

جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی

هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن

33

ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت

شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن

44

شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه

ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن

55

بی‌تکلف مرکبانی آوریده زیر ران

کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن

66

طوطیان معنوی پرند در باغ فلک

در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن

77

سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش

لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن

88

صوتشان راهست حیران گشته بی‌انگشت گوش

حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن

99

با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی

با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن

1010

ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد

وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن

1111

کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح

ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن

1212

نفس بی‌توقیعشان افگنده در صحرای «لا»

جسم بی‌منشورشان افتاده در دریای «لن»

1313

بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج

در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن

1414

پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده

کارداران کلام و پرده‌داران سخن

1515

هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد

شاه روحانی نسب را در میان انجمن

1616

گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار

هم نگردند این پری‌وشها به پیشت اهرمن

1717

خدمت عالی معین‌الدین والدنیا گزین

چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن

1818

آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده‌اند

در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن

1919

آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته‌اند

بادهای سهمناک و بحرهای موج زن

2020

گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا

همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن

2121

خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد

کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن

2222

ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش

نیک‌تر تابد کمین‌تر ریگش از نجم پرن

2323

بی‌برات فضل او دری نزاید از صدف

بی‌جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن

2424

از برای خدمت او گر نبودی خلق او

کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن

2525

شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو

در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن

2626

دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو

شعلهٔ آتش شود در مجلست شاخ سمن

2727

بی‌رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند

ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن

2828

در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو

نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن

2929

مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش

تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن

3030

مردهٔ بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو

از شتاب خندهٔ تو خرقه گرداند کفن

3131

تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان

کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن

3232

سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت

خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن

3333

شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا

گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن

3434

دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود

اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن

3535

نفس کلی راوی کلکت بود بی‌حرف و صوت

چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن

3636

روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو

چون شهابی گشته‌اند ملک تو شیطان فگن

3737

آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب

وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن

3838

خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات

بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن

3939

مونس تو دیدهٔ روحانیان زیبد همی

ورچه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن

4040

از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک

با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن

4141

از برای گوهر والا و اصل پاک تست

سنگهای آستانت قبله‌های ما و من

4242

چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش

مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون

4343

از بهشت آرند تحفه لعل‌پوشان ترا

سبزپوشان بهشتی دسته‌های یاسمن

4444

ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای

مردهٔ غم زنده گردد گر که بگشایی دهن

4545

بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون

جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن

4646

شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود

من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن

4747

کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک

چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن

4848

تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل

تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن

4949

نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب

بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن

5050

باد جولان تو در میدان عشرت با بتی

کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم

گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 124

اگلی نظم

ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن

ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 126 - در نعت علی (ع)

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من

صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2391

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 390

سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن

صاحبِ صاحب‌قَران، خواجه قوام‌الدین حَسَن

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 22

عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

تا چه‌ها در می دمد این عشق در سرنای تن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1936

می گزید او آستین را شرمگین در آمدن

بر سر کویی که پوشد جان‌ها حله بدن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1943

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1949

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن

آستین را می فشاند در اشارت سوی من

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1956

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن

زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1959

یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من

بر کنار چشمه خفته در میان نسترن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1962

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن

زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1969

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور