شاعر: صائب
مگیر غفلت خود سهل اگر چه یک نظرست
که تخم دوزخ عالم گداز یک شررست
میان خرمن گل غوطه چون تواند زد؟
هنوز بلبل ما در حجاب بال و پرست
به قرب ظاهری از وصل فیض نتوان برد
بیاض چشم صدف از ندیدن گهرست
شکفته باش که در حلقه رضاکیشان
جبین گشاده چو افتاد از بلا سپرست
نفس درازی بلبل دلیل بیدردی است
که در جگر شکند ناله ای که با اثرست
ز حرف سخت ندارند باک بی ثمران
که سنگ را سر پیوند نخل بارورست
مریز خار به راه من ای سیاه درون
که خون در آبله اهل درد نیشترست
فغان که رشته بی پا و سر نمی داند
که آب و رنگ و جودش ز پرتو گهرست
اگر چه عشق فتاده است لامکان پرواز
خیال صائب ما را بلندی دگرست
زمین
دل شکسته به قرب خدای راهبرست
که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1678
ترا ز جان غم مال ای خسیس بیشترست
علاقه تو به دستار بیشتر ز سرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1679
به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست
گره شود به گلو گریه ای که بیجگرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1680
بهار عنبر شبها سفیده سحرست
خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1681
فارسی متن کا ماخذ: گنجور