شاعر: صائب
دل شکسته به قرب خدای راهبرست
که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست
صفای آب روان بیشتر ز استاده است
چه نعمتی است که عمر عزیز در گذرست
ز دست کوته خود ناامید چون باشم؟
که جای بهله کوتاه دست بر کمرست
شبی است همچو شب زلف او دراز مرا
که آفتاب قیامت ستاره سحرست
زنان سوخته رزقش همیشه آماده است
چو لاله هر که درین باغ آتشین جگرست
تو آن نه ای که به دوری ز دیده دور شوی
که روزگار جوانی همیشه در نظرست
شعور، آینه دار هزار تفرقه است
خوشا کسی که ز وضع زمانه بیخبرست
شراب لعل به اندازه صرف کن زنهار
که خون زیاده چو گردید رزق نیشترست
ز حسن بیش بود بهره دوربینان را
گل نچیده دوامش ز چیده بیشترست
ز خار تشنه جگر نگذرند صائب خشک
که پای آبله پایان عشق دیده ورست
زمین
ترا ز جان غم مال ای خسیس بیشترست
علاقه تو به دستار بیشتر ز سرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1679
به لب مباد رهش ناله ای که بی اثرست
گره شود به گلو گریه ای که بیجگرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1680
بهار عنبر شبها سفیده سحرست
خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1681
مگیر غفلت خود سهل اگر چه یک نظرست
که تخم دوزخ عالم گداز یک شررست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1682
فارسی متن کا ماخذ: گنجور