شاعر: صائب
به دیده آب اگر از آفتاب میگردد
دل از نظاره روی تو آب میگردد
میی که چشم تو زان کاسهکاسه مینوشد
به یک پیاله سر آفتاب میگردد
تو چون به جلوه درآیی، ز شرمساری سرو
ز طوق فاخته پا در رکاب میگردد
به غیر بوسه، که از سرگذشتگان دیگر
حریف آن لب حاضرجواب میگردد؟
برآورند به رویش در بهشت به گل
میان ما و تو هرکس حجاب میگردد
ز خط نشد دل سخت تو مهربان، ورنه
به چشم آینه زین دود آب میگردد
مشو ز صبح بناگوش نوخطان غافل
که هر دعا که کنی مستجاب میگردد
سپند غیرت من پای میکند قایم
در آتشی که سمندر کباب میگردد
مرا به آب رسد خانه شکیب و قرار
ز درد دیده هرکس پرآب میگردد
فریب نعمت الوان چرا خورم صائب؟
مرا که خون به جگر مشک ناب میگردد
زمین
نگه ز روی تو تا کامیاب میگردد
تحیر آینهٔ آفتاب میگردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 949
ز چهره تو نظرها پرآب میگردد
ز آتش تو جگرها کباب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3685
حجاب پرده چشم پرآب میگردد
وگرنه دلبر ما بینقاب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3686
خوشا سعادت آن دل که آب میگردد
که شبنم آینه آفتاب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3687
گل عذار تو بیآب و تاب میگردد
سواد زلف تو موج سراب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3688
به دیده آب اگر از آفتاب میگردد
دل از نظاره روی تو آب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3689
فارسی متن کا ماخذ: گنجور