شاعر: بیدل دهلوی
نگه ز روی تو تا کامیاب میگردد
تحیر آینهٔ آفتاب میگردد
زگرمجوشی لعلت بهکسوت تبخال
حباب بر لب ساغرکباب میگردد
چه نشئه بود ندانم به ساغر طلبت
که هوشیاری و مستی خراب میگردد
نگاه من بهگل عارض عرقناکت
شناوریست که بر روی آب میگردد
فروغ بزم بهار انچه دیدهای امروز
همین گل است که فردا گلاب میگردد
بگیر راه جنون بگذر از عمارت هوش
که این بنا به نگاهی خراب میگردد
به فهم نسخهٔ هستی چرا نه نازکنیم
که نقطهٔ شک ما انتخاب میگردد
چو عمر اگر بشوی همعنان خودداری
قدم به هرچه گذاری رکاب میگردد
کمند گردن آرام نارساییهاست
شکسته بالی نظّاره خواب میگردد
غرور طاقت ما با شکست نزدیک است
دمیکه قطره ببالد حباب میگردد
ز عافیت گره اعتبار خویشتنیم
چو نقطه بگذرد از خود کتاب میگردد
به عالمیکهگلت مست جلوهپیماییست
گشودن مژه جام شراب میگردد
ز سیل کاری اشک ندامتم درباب
که آرزو چقدر بی تو آب میگردد
نفس به سینهٔ بیدل ز شعلهٔ شوقت
چو دود در قفس پیچ و تاب میگردد
زمین
ز چهره تو نظرها پرآب میگردد
ز آتش تو جگرها کباب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3685
حجاب پرده چشم پرآب میگردد
وگرنه دلبر ما بینقاب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3686
خوشا سعادت آن دل که آب میگردد
که شبنم آینه آفتاب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3687
گل عذار تو بیآب و تاب میگردد
سواد زلف تو موج سراب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3688
به دیده آب اگر از آفتاب میگردد
دل از نظاره روی تو آب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3689
به دیده آب اگر از آفتاب میگردد
دل از نظاره روی تو آب میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3690
فارسی متن کا ماخذ: گنجور