دل را به آتش نفس گرم آب کن
ای غافل از خزان گل خود را گلاب کن
چون شعله خوش برآی به دلهای خونچکان
نقل و شراب خویش ز اشک کباب کن
از عمر هر نفس که به افسوس بگذرد
صبح امید خویش همان را حساب کن
ویرانه را چه فرش به از نور آفتاب؟
تعمیر دل به ساغر چون آفتاب کن
در شیشه کرده است ترا آسمان چو دیو
این شیشه خانه را به دم گرم آب کن
بر خاطر لطیف بزرگان مشو گران
لنگر درین محیط به قدر حباب کن
تنهائیت مباد به عصیان کند دلیر
از خود فزون ز مردم دیگر حجاب کن
شمع از برای سوختن و راه رفتن است
دل را نداده اند که بالین خراب کن
عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار
تا ممکن است توبه ز می در شباب کن
این رنگهای عاریتی نیست پایدار
موی سفید را ز دل خود خضاب کن
پیش فلک شکایت شبهای خود مبر
صبح از بیاض گردن او انتخاب کن
بی ابر مشکل است تماشای آفتاب
صائب نظاره رخ او در نقاب کن
زمین
دل گر نه داغ عشق فروزد کباب کن
در خانهای که گنج نیابی خراب کن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2491
صوفی متاع صومعه رهن شراب کن
پیرانه سر تلافی عهد شباب کن
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 757
گُلبرگ را ز سُنْبُلِ مُشکین، نِقاب کُن
یعنی که رُخ بپوش و جهانی، خراب کُن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 395
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 396
ساقی دمید صبح قدح پر شراب کن
از روی گرم خود بط می را کباب کن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6373
فارسی متن کا ماخذ: گنجور