شاعر: صائب
از عشق یار نوخط دل زود می گشاید
فصل بهاراز دل زنگار می زداید
حسن برهنه رویان بر یک قرار باشد
هر روز خط کمالی بر حسن می فزاید
از یار چارابرو سخت است دل گرفتن
کشتی ز چار موجه کمتر به ساحل آید
هر کس فکند خود راافکند عالمی را
هر کس به خود برآید با عالمی برآید
عشق است بی تکلف حسن است لاابالی
تا با که خوش بر آید تا از کجا نماید
آیینه دار عشقند ذرات هر دو عالم
این آفتاب جانسوز تا از کجا برآید
گلهای بوستانی بر هم نهند دیوان
دیوان خویش صائب در هر کجا گشاید
زمین
مستان چشم اویم از ما خمار ناید
غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 827
دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزاید
مردم میان دریا وآتش چگونه شاید؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 50
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده؟ آن کو ز عشق زاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 843
فارسی متن کا ماخذ: گنجور