شاعر: صائب
ز چهره حال دل زار من عیان باشد
که از شکستن دل رنگ ترجمان باشد
ز عمر رفته مراآه حسرت است نصیب
که گرد لازم دنبال کاروان باشد
ز عمر چشم اقامت مدار با قد خم
مبند دل خدنگی که در کمان باشد
لبم ز شکوه خونین نمیشود رنگین
دهان زخم مرا تیغ اگر زبان باشد
امین مخزن گوهر کنند بی سخنش
چو ماهی آن که درین بحر بی زبان باشد
به هر کجا که نشینم خجل ز جای خودم
نظر به پایه من صدرآستان باشد
ز کیسه تو کند خرج هر که محتاج است
کلید گنج تو در دست سایلان باشد
بغیر خط که ز لعل لب تو سر زده است
که دیده آتش یاقوت را دخان باشد
دمی که صرف به ذکر خدا شود صائب
هزار بار به از عمر جاودان باشد
زمین
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 911
ندیدم اَمرد سی ساله چون تو در عالم
عجوبهای چنین، آخرالزّمان باشد
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 19
مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد
که آب صیقل خاک است تا روان باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3859
زبستگی دل آگاه شادمان باشد
که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3860
فارسی متن کا ماخذ: گنجور