درویش را ز خرقه صد پاره نیست عار
محضر به قدر مهر بود صاحب اعتبار
زنگ از جبین آینه صیقل نمی برد
زینسان که می برد لب خامش ز دل غبار
گردید رشته آه ندامت ز زخم من
سوزن شد از جراحتم انگشت زینهار
عیش جهان، نظر به غم بی شمار او
برقی است کز سحاب شود گاهی آشکار
جوهر قبول پرتو منت نمی کند
آتش برآورد ز دل خویشتن چنار
ز افتادگی به پله عزت توان رسید
بوی گل پیاده بود بر صبا سوار
از ریزش آبروی کریمان شود ز باد
آب گهر بود ز چکیدن به یک قرار
دلهای صاف راست نگهبان ملایمت
آیینه را ز موم بود آهنین حصار
دست نوازشی چو به زلف آشنا کنی
غافل مشو ز صائب آشفته روزگار
زمین
گر همچو عود جا دهدم یار در کنار
از دست او کنم بر او ناله های زار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 245
عید است و آخِرِ گُل و یاران در انتظار
ساقی به رویِ شاه ببین ماه و مِی بیار
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 246
ای خواجه، این همه که تو بر میدهی شمار
بادام تر و سهیکی و بهمان و باستار
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 59
هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
هر کس به لایق گهر خود گرفت یار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1116
دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار
جان مست گلستان تو آن گاه خار خار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1117
میر شکار من که مرا کردهای شکار
بیتو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1118
آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم و بیقرار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1121
فریاد پیرزن که برآید ز سوز دل
کیفر برد ز حملهٔ مردان کارزار
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 136
ای من غلام عشق که روزی هزار بار
بر من نهد ز عشقِ بتی صد هزار بار
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 156
ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار
بیمار و دلفگار و جدامانده از نگار
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 158
فارسی متن کا ماخذ: گنجور