شاعر: صائب
جوش می خشتی اگر از خم صهبا برداشت
سقف این میکده را جوش من از جا برداشت
دست اگر در کمر کوه کند می گسلد
زور شوقی که مرا سلسله از پا برداشت
شوری از ناله مجنون به بیابان افتاد
که دل از سینه لیلی ره صحرا برداشت
من نه آنم که تراوش کند از من سخنی
پرده از راز من آن آینه سیما برداشت
پای من بر سر گنج است به هر جا که روم
تا که از خاک مرا آبله پا برداشت
چه ز اندیشه تجرید به خود می لرزی؟
سوزنی بود درین راه، مسیحا برداشت
شرم اندیشه گداز تو که روزافزون باد
از دل اهل هوس یاد تمنا برداشت
طاقت دیدن همچشم که دارد صائب؟
دید از دور مرا بلبل و غوغا برداشت
زمین
نیشی تا علم همت عنقا برداشت
کلهی بود که ما را ز سرما برداشت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 806
عشق تو بند علایق ز ره ما برداشت
هرکه مجنون تو شد سلسله از پا برداشت
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 68
از دلم عشق به جامی غمی دنیا برداشت
نتوان پنبه چنین از سر مینا برداشت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1619
فارسی متن کا ماخذ: گنجور