شاعر: صائب
گرفته است مرا در میان تماشایی
که در خیال نیاورده هیچ بینایی
بر آستان تو دل از شکسته پایان است
اگر چه می کشدم دیده هر نفس جایی
همین نه بهر سلیمان کشیده اند بساط
که هست در دل هر مور مجلس آرایی
چسان ز کار تو غافل شوند بینایان؟
که هست جنبش هر موی کارفرمایی
نمانده است ز اقبال عشق در دل من
به غیر ترک تمنا دگر تمنایی
کجاست جذبه توفیق دست ما گیرد؟
که می کشیم ز دنبال کاروان پایی
خمش چو آب گهر می رویم تا دریا
نچیده ایم به خود همچو سیل غوغایی
سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمش
که دیده است به این رتبه سرو بالایی؟
به من ز جوش طرب همچو آب روشن شد
که هست در دل پر خون من دلارایی
مرا که پاره دل ماهپاره گردیده است
نیایدم به نظر هیچ ماه سیمایی
گران به سنگ ملامت شده است این مجنون
فغان که نیست درین شهر طفل بینایی
به جان رسیدم ازین شهر بند پروحشت
جنون کجاست که خود را کشم به صحرایی
به آفتاب جهانتاب کی رسد صائب؟
اگر چه در سر هر ذره هست سودایی
زمین
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1897
ز خویش رفتهام اما نرفتهام جایی
غبار راه توام تا کیام زنی پایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2808
گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی
که زود می روی ای جان و دیر می آیی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 462
شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی
نداشتم من بیدل جز این تمنایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 978
به چَشْم کَرْدِهام اَبْرویِ ماهسیمایی
خیالِ سَبْزخَطْی، نَقْش بَسْتِهاَم جایی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 491
به من سلام فرستاد دوستی امروز
که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 29
ز بامداد دلم میپرد به سودایی
چو وام دار مرا میکند تقاضایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3064
شدم به سوی چه آب همچو سقایی
برآمد از تک چه یوسفی معلایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3065
بیامدیم دگربار سوی مولایی
که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3079
تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
که شعله شعله به نور بصر درافزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3080
فارسی متن کا ماخذ: گنجور