شاعر: صائب
مبین گستاخ در رویش چو مشک اندود میگردد
که خال او ز خط زنبور خاکآلود میگردد
ز سودا در دماغم نکهت گل دود میگردد
به چشمم سرو بستان تیغ زهرآلود میگردد
خموشی سوخت در دل ریشه آه ندامت را
اگرچه دود بیش از روزن مسدود میگردد
مکن از آه دردآلود منع من درین مجلس
که مجمر بار خاطرهاست چون بیدود میگردد
میندیش از سپهر و حمله او چون شدی عاشق
که در خورشید عشق این سایهها نابود میگردد
بغل وا کرده میتازد به استقبال مرگ خود
دل هرکس به مرگ دیگری خشنود میگردد
ز خامی دل ندارد اضطراب از عشق او، ورنه
کباب پخته از پهلو به پهلو زود میگردد
نمیدانم کدامین صید فرصت جسته از دامش
که دل در سینهام چون شیر خشمآلود میگردد
چنین کز بندگی چون بنده کاهل گریزانی
کجا در دل ترا اندیشه معبود میگردد؟
به من این نکته چون قندیل از محراب روشن شد
که از خود هرکه خالی میشود مسجود میگردد
به راه آرد من سرگشته را رهبر، نمیداند
که هر سر گشته گرد کعبه مقصود میگردد
منه بر ذرهای، ای بیبصر انگشت گستاخی
که میلرزد دل خورشید تا موجود میگردد
گزیند هرکه سود دیگران را بر زیان خود
به اندک فرصتی صائب زیانش سود میگردد
زمین
هنوزت ناز گرد چشم خوابآلود میگردد
هنوز از تو شکیب عاشقان نابود میگردد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 441
دلم در عاشقی با زخم زهر آلود می گردد
که از دنبال درد آوارهٔ بهبود می گردد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 278
هوس پروانه است اما به گرد دود میگردد
نظر خوبست اما دل غبارآلود میگردد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 166
به خدمت بنده از آزادمردان زود میگردد
ایاز از حسن خدمت عاقبت محمود میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2836
از آن از سیر صحرا خاطرم خشنود میگردد
که داغم از سواد شهر مُشکاندود میگردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2837
فارسی متن کا ماخذ: گنجور