شاعر: صائب
خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟
یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش
این چه لطف است که برخود چونظر اندازد
یوسفستان شود ازپرتو عارض بدنش
آتشین لعل لب یار فروغی دارد
که سخن همچو گهر آب شود در دهنش
یوسفی را که من ازخیل نظر بازانم
پرده دیده یعقوب بود پیرهنش
داغ عشق از دل افسرده اغیار مجو
این سهیلی است که باشد دل خونین یمنش
یکی ازجمله خونابه کشان است سهیل
دلبری را که منم واله سیب ذقنش
هرگز ازسیلی اخوان نرود بریوسف
آنچه از سبزه خط رفت به برگ سمنش
چشم روزن ز شکرخواب نگردد بیدار
درحریمی که بخندد لب شکرشکنش
گرچه در بسته به یک کس نگذارند بهشت
چه بهشتی است گذارند حریفان به منش
صائب آن لب به خموشی جگر عالم سوخت
تاچه باشد نمک خنده و شور سخنش
زمین
نام سرچشمه حیوان چه بری با دهنش؟
سخن قند، مگو با لب شکر شکنش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1164
یا رب این نوگُلِ خندان که سپردی به مَنَش
میسپارم به تو از چشمِ حسودِ چَمَنَش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 281
یارب آن سرو که پرورده ای از اشک منش
آفت صرصر بیگانه ببر از چمنش
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 325
دلپذیرست چنان پسته شکرشکنش
که رسد پیشتر از گوش به دلها سخنش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4980
فارسی متن کا ماخذ: گنجور