شاعر: صائب
رهرو عشق چه پروای مغیلان دارد؟
بیخودی در ته پا تخت سلیمان دارد
این همان عشق غیورست که صد یوسف را
از فراموشی جاوید به زندان دارد
خط به رویش چه سخنهای پریشان که نگفت
نه همین پاس دل مور سلیمان دارد
رنگ بر روی سهیل از عرق شرم نماند
این چه رنگ است که آن سیب ز نخدان دارد
نافه از چین نفس سوخته ای آورده است
سر پیوند به آن زلف پریشان دارد
صفحه خاک کجا و رقم عیش کجا؟
این سفال از نفس سوخته ریحان دارد
مرده خواب غرورند حریفان صائب
کیست تا گوش به این مرغ خوش الحان دارد؟
زمین
چشم من خنده شیرین تو گریان دارد
دل من را لب پر شور تو بریان دارد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 749
هرکه بر پستهٔ خندان تو دندان دارد
جان کشد پیش لب لعل تو گر جان دارد
عطاردیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 14
دل عاشق چه غم از شورش دوران دارد؟
کشتی نوح چه اندیشه ز طوفان دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3310
تشنگان حال جگر سوختگان می دانند
خبر از تشنه ما ریگ بیابان دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3312
فارسی متن کا ماخذ: گنجور