شاعر: صائب
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
از پافتادگانیم در زیر پا نظر کن
از دست رفتگانیم دستی به دست ما ده
هر چند بوالفضولی است از دور بیش جستن
در زیر چشم ما را پیمانه ای جدا ده
دیوان ما و خود را مفکن به روز محشر
در عذر خشم بیجا یک بوسه بجا ده
گر بوسه ای نبخشی، دشنام را چه مانع؟
گر آشنا نگردی پیغام آشنا ده
ای پادشاه خوبی در شکر بی نیازی
از حسن خود زکاتی گاهی به این گدا ده
بی جذبه از تردد کاری نمی گشاید
چون برگ که سبک شو خود را به کهربا ده
از تیرگی چو صائب محروم از لقایی
چندان که می توانی آیینه را جلا ده
زمین
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
من در میانه پیری دین را به باد داده
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1743
عید است و موسم گل، ساقی بیار باده
هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 48
در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده؟
بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاهزاده؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2389
آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2390
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
جان را طلاق گفته دل را به باد داده
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 715
فارسی متن کا ماخذ: گنجور