شاعر: امیرخسرو دهلوی
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
من در میانه پیری دین را به باد داده
مجلس میان بستان گل با صبا به بازی
نرگس به ناز خفته، سرو سهی ستاده
خوبان به باده خوردن، من جرعه نوش مجلس
هر جرعه ای که خورده سر بر زمین نهاده
من بی خبر ز ساقی وز چشم من به مجلس
چون جرعه های مستان خون خور بجای باده
ساقی، چو من ز باده مست و خراب میرم
بفرست خشت گورم، بستان سفال باده
سیراب خونست دایم زان می زند به سرخی
آن سبزه کت برآید گرد لبان ساده
مویت به زلف در هم نه خاسته نه خفته
چشمت به خواب مستی نی بسته نی گشاده
زان دم که دید خلقی مستانه خفت و خیزش
ما جاء کل شی رأسا علی بناده
چون راست است آخر با تو طریق خسرو
او نامراد مسکین تو شوخ خود مراده
زمین
عید است و موسم گل، ساقی بیار باده
هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 48
در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده؟
بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاهزاده؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2389
آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
فردا از او ببینی صد حور رو گشاده
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2390
بیگانگی ز حد رفت ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان خود را دمی به ما ده
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6641
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
جان را طلاق گفته دل را به باد داده
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 715
فارسی متن کا ماخذ: گنجور