شاعر: صائب
عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کند
کعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند
در سر اندیشه او عقل آخر سرگذاشت
در دل دریا شناور چند دست و پا کند؟
جرأت بر گرد سر گردیدن شکر کجاست؟
من گرفتم مور عاجز بال و پر پیدا کند
جان مشتاقان به پابوس قیامت می رسد
یار بی پروای ما تا آستین بالا کند
از لباس ظاهر آزادم، سبکدستی کجاست
کز سرم اندیشه دستار را هم وا کند
رتبه آزادگی بنگر که نخل میوه دار
از حجاب سرو نتوانست سر بالا کند
در فضای لامکان از تنگی جا شکوه داشت
دل چه بال و پر درین دامان صحرا واکند؟
شیخ شهر از گوشه گیری شهره آفاق شد
سر به جیب خاک بردن دانه را رسوا کند
سوزن عیسی تواند لاف بینایی زدن
رشته سردرگم ما را اگر پیدا کند
تیغ بردارد به انداز سرش هر موجه ای
خودنمایی چون حباب آن کس که در دریا کند
گرنگردد از شنیدن طبع اهل دل ملول
صائب از هر قطره خون دفتری انشا کند
زمین
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
جام در حیرت زند ایینه را مینا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1406
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند
خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1408
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
وهم هستی را سپند آتش سودا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1409
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند
چون زبان میباید اول خلوتی پیدا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1410
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند
پرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2510
هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
سیر با استادگی در عالم بالا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2512
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند
دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2513
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند
شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2514
فارسی متن کا ماخذ: گنجور