شاعر: بیدل دهلوی
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
جام در حیرت زند ایینه را مینا کند
زندگانی گو مده از نقش موهومم نشان
عکس را غم نیست گر آیینه استغنا کند
رفتهایم از خود به دوش آرمیدن چون غبار
آه از آن روزی که بیتابی طواف ما کند
ناله شو تا از هوای فامت او بگذری
هرکه از خود رفت سیر عالم بالا کند
انجمنپرداز وهمم چون حباب از خامشی
به که بگشایم لبی تا از خودم تنها کند
مگذر از کوشش مبادا روزگار حیلهجو
پایمال راحتت چون صورت دیبا کند
در عدم ما نیز یاد زندگی خواهیم کرد
شعلهٔ خاموش اگر یاد تپیدنها کند
بار تسلیمی اگر چون سایه یابد پیکرم
تا در او خاک عالم را جبین فرسا کند
نالهٔ دردی به ساز خامشی گم گشتهام
شوق غماز است میترسم مرا پیدا کند
بیطواف خویش در بزم وصالش بار نیست
در دل دریا مگر گرداب راهی واکند
ایخوش آنشور طربجوش خمستان فنا
کز گداز خود دل هر ذره را مینا کند
سنگ راه خود شمارد کعبه و بتخانه را
هرکه چون بیدل طواف گوشهٔ دلها کند
زمین
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند
پرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2510
عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کند
کعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2511
هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
سیر با استادگی در عالم بالا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2512
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند
دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2513
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند
شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2514
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند
خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1408
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
وهم هستی را سپند آتش سودا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1409
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند
چون زبان میباید اول خلوتی پیدا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1410
فارسی متن کا ماخذ: گنجور