شاعر: بیدل دهلوی
کو جنون تا عقدهٔ هوش از سر ما واکند
وهم هستی را سپند آتش سودا کند
از بساط خاکدان دهر نتوان یافتن
آن قدر گردی که تعمیر شکست ما کند
بعد از این آن به که خاموشی دهد داد سخن
گوهر معنی کسی تا کی زبانفرسا کند
عجز ما را ترجمان غفلت ما کردهاند
تا همان واماندگی تعبیر خواب پا کند
برنیاید تا ابد از حیرت شکر نگاه
هرکه چون تصویر بر نقّاش چشمی واکند
بادپیمای سبکمغزیست هرکس چون حباب
ساغر خود را نگون در مجلس دریا کند
بعد عمری آن پری گرم التفات دلبریست
میروم از خود مبادا یاد استغنا کند
قیمت وصلش ندارد دستگاه کاینات
نقد ما هیچ است شاید هم به ما سودا کند
بیتکلّف صنعت معمار عشقم داغ کرد
کز شکست هر دو عالم نالهای برپا کند
بیبریها را علاجی نیست شاید چون چنار
دست برهم سودن ما آتشی پیدا کند
عبرت من چاشنی گیر از شکست عالمیست
هرچه گردد توتیا، چشم مرا بینا کند
چاره دشوار است بیدل شوخی نظاره را
شرم حسن او مگر در دیدهٔ ما جا کند
زمین
پرده پوشی عشق عالمسوز را پیدا کند
پرده تبخال تب را بیشتر رسوا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2510
عشق شورانگیز اگر جا در دل خارا کند
کعبه را چون محمل لیلی جهان پیما کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2511
هر که بال و پر چو سرو از همت والا کند
سیر با استادگی در عالم بالا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2512
می به جرأت در قدح در پای خم مینا کند
دخل دریا ابر را در خرج بی پروا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2513
پیش ابر نوبهاران چون صدف لب وا کند
شور غیرت زندگی را تلخ بر دریا کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2514
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
جام در حیرت زند ایینه را مینا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1406
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند
خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1408
هر سخن سنجی که خواهد صید معنیها کند
چون زبان میباید اول خلوتی پیدا کند
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1410
فارسی متن کا ماخذ: گنجور