شاعر: صائب
دل به دشمن چون ملایم شد مصفا میشود
سنگ با آتش چو نرمی کرد مینا میشود
ای نسیم بیمروت باددستی واگذار
صبح میسوزد نفس تا غنچهای وامیشود
چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهن
گل به دامنگیریش دست زلیخا میشود
گرد عصیان بحر رحمت را نمیآرد به جوش
صاف گردد سیل چون واصل به دریا میشود
خاکساران قدردان صحبت یکدیگرند
میجهم گردی اگر از دور پیدا میشود
خیره میگردد نظر از پرتو خال رخش
ذره این بوم و بر خورشیدسیما میشود
با خیال یار صحبت داشتن خوش دولتی است
میبرم غیرت بر آن عاشق که تنها میشود
این قدر کیفیت دیدار هم میبوده است؟
تا عرق از چهرهاش گل کرد صهبا میشود
صائب از اندیشه آن زلف و کاکل درگذر
فکر چون بسیار در دل ماند سودا میشود
زمین
حسرت مخمورم آخر مستی انشا میشود
تا قدح راهی است کز خمیازهام وامیشود
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1548
عیب پاکان زود بر مردم هویدا میشود
در میان شیر خالص موی رسوا میشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2682
با وجود مرگ، کی هستی گوارا میشود؟
تلخی ماتم کجا شیرین به حلوا میشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2683
خانهای کز نور حسن او مصفا میشود
حلقه بیرون در محو تماشا میشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2685
هرکه میگردد ز اهل ذکر، دانا میشود
خاک چون تسبیح شد بینا و گویا میشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2686
گر به این دستور قد یار رعنا میشود
ناله بیتابی عاشق دوبالا میشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2687
آن لب رنگینسخن بیخواست گویا میشود
غنچه چون افتاد بازیگوش خود وامیشود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2688
فارسی متن کا ماخذ: گنجور