شاعر: صائب
درد تو به دلهای سبکروح گران است
تبخال بر آن لب گره رشته جان است
در وصل دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
بر خاطر آزاده من دست گهربار
چون دست تهی بر دل محتاج گران است
از دل نبرد شوق وطن عزت غربت
در صلب گهر آب همان قطره زنان است
ایمن نتوان گشت ز برگشتگی بخت
پیوست هدف را خطر از پشت کمان است
در قافله ریگ روان پیش و پسی نیست
پس مانده این مرحله از پیشروان است
حیرت زدگان را نبود بهره ای از وصل
در دامن گل دیده شبنم نگران است
در بال و پر عزم، مرا کوتهیی نیست
سنگ ره من کاهلی همسفران است
بیتابی ذرات جهان در طلب حق
در شیشه ساعت سفر ریگ روان است
صائب نگه گرم در آن چشم سیه مست
برقی است جهانسوز که در ابر نهان است
زمین
روی تو به پیش نظر آسایش جان است
آزادگی جان من، ار هست، همان است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 136
باز آی که جانم به جمالت نگران است
باز آی که دل در غم هجرت به فغان است
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 98
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 80
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 88
طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است
آن را که سخن سبز کند خضر زمان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2138
در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2140
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2141
لعل تو ز روشن گهری جان جهان است
تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2142
فارسی متن کا ماخذ: گنجور