شاعر: صائب
در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است
آوارگی تیر در آغوش کمان است
بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم
شیرازه اوراق دل آن موی میان است
این با که توان گفت، که با آن همه نعمت
دل خوردن ما بر فلک سفله گران است
گر باد به فرمان سلیمان زمان بود
مجنون ترا ریگ روان تخت روان است
روشن گهران از هنر خویش نگویند
اینجاست که جوهر علف تیغ زبان است
مردان حق از دایره چرخ برونند
از چرخ شکایت روش پیرزنان است
بیرون شد ازین دایره بی زخم محال است
ما سست عنانیم و قضا سخت کمان است
ذرات جهان ریزه خور خوان سپهرند
هر چند که بر سفره او یک ته نان است
صائب دم گرمی که برآرد ز جهان دود
در حلقه ما سوختگان باد خزان است
زمین
روی تو به پیش نظر آسایش جان است
آزادگی جان من، ار هست، همان است
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 136
باز آی که جانم به جمالت نگران است
باز آی که دل در غم هجرت به فغان است
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 98
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 80
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 88
طوطی ز سخن صیقل آیینه جان است
آن را که سخن سبز کند خضر زمان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2138
درد تو به دلهای سبکروح گران است
تبخال بر آن لب گره رشته جان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2139
محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2141
لعل تو ز روشن گهری جان جهان است
تبخال بر آن لعل، سراپرده جان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2142
فارسی متن کا ماخذ: گنجور