شاعر: صائب
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند
وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست
می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند
سردمهری لازم چرخ کبود افتاده است
برف هرگز کم نمی گردد ازین کوه بلند
ای که می خواهی برآیی چون مسیحا بر فلک
نیست غیر از رخنه دل راه این بام بلند
از ته دل گوش کن ای آتش سوزان، که من
در بساط زندگی یک ناله دارم چون سپند
صحبت نیکان، بدان را چون تواند کرد نیک؟
تلخی از بادام نتوانست بیرون برد قند
سیل را خاشاک در زنجیر نتواند کشید
رهروان عشق را دنیا نگردد پای بند
زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد
از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند
زمین
سبزه ای سبز است و آب روشن و سرو بلند
باده صافی به جام آبگون باید فگند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 659
گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمند
دست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 222
شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسند
ماند محروم از تماشای جمال نقشبند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 262
باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلند
دید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 85
از مروت نیست منع صوفی از ذکر بلند
مهر خاموشی در آتش چون زند بر لب سپند؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2489
فارسی متن کا ماخذ: گنجور