شاعر: جامی
گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمند
دست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند
تا چرا آن لب به حلوایی شکر آلوده شد
سربه سنگ از کله خشکی می زند هر لحظه قند
گوهر آمد لعل آن لب کان آن جانهای ما
بر چنان گوهر نشد فیروز هرکس کان نکند
تا فتادم دور ازان مه بر بساط شوق او
پای می کوبم خروشان همچو بر آتش سپند
ناصحا پندم مده کز باده بازآ زانکه کرد
بند بر گوشم صدای صوت مطرب راه پند
تا سگان کوی او روزی به من پهلو نهند
زیر دیوارش چو سایه خویش را خواهم فکند
عاشق آن گلرخی جامی چه گیری گل به دست
خرقه خونین بر انگشت درست خود مبند
زمین
سبزه ای سبز است و آب روشن و سرو بلند
باده صافی به جام آبگون باید فگند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 659
از مروت نیست منع صوفی از ذکر بلند
مهر خاموشی در آتش چون زند بر لب سپند؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2489
تا برون آمد به سیر ماه آن مشکین کمند
بر فلک ماه تمام از هاله شد زناربند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2490
شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسند
ماند محروم از تماشای جمال نقشبند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 262
باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلند
دید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 85
فارسی متن کا ماخذ: گنجور