شاعر: صائب
پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش
آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش
می کنند از سود، مردم خرج و ازبی حاصلی
می کند از مایه خود خرج دایم خود فروش
از هزار آهو یکی راناف مشکین داده اند
صوفی صافی نگردد هرکه شد پشمینه پوش
هرچه می گویند بامن ناصحان شایسته ام
بی تأمل پنبه غفلت بر آوردیم ز گوش
می کند مستی گوارا تلخی ایام را
وای برآن کس که می آید درین محفل به هوش
می زند حرفی برای خویش واعظ، می بکش
نیست پشمی در کلاه محتسب، ساغر بنوش
خرقه آلوده ما را بهای می گرفت
نیست در اندک پذیری کس چو پیر میفروش
عاشقان رااز گرستن دل نمی گردد خنک
چشمه خورشید را شبنم نیندازد ز جوش
نیست گر پیوسته با هم تاوپود حسن و عشق
چون شود پروانه ساکن؟ شمع چون گردد خموش
دست بردل می نهم چون شوق غالب می شود
می کنم با خاک آتش را زبی آبی خموش
گرچه ازنطق است صائب جوهر تیغ زبان
درنظر دارد شکوه تیغ، لبهای خموش
زمین
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1155
آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوش
می کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 188
برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوش
عاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 286
می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش
چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4902
تا به همواری برآید کار درتندی مکوش
بدخماری دارد ازپی این شراب خامجوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4904
میکند جان درتن امید، لعل باده نوش
روی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4906
فارسی متن کا ماخذ: گنجور