شاعر: جامی
برکنار طاس گردون زد هلال انگشت دوش
عاشقان رامژده ایام عید آمد به گوش
ماه نورابا شفق دانی قران بهر چه بود
عید شد یعنی ز جام زر شراب لعل نوش
میفروشی هر چه هست از خودفروشی بهتر است
چند عیب میفروشان می کنی ای خودفروش
پرده از عیب کسان برداشتن نبود هنر
گر نیاری پاک شستن عیبشان باری بپوش
هرزه گویی و جهانگردی نه کار عارف است
کیست عارف رهرو بنشسته گویای خموش
گرچه نتوانی به کوشش دامن جانان گرفت
کاهلی بگذار چندانی که بتوانی بکوش
جامی از خامی به هرآتش ز سر بیرون مشو
دیگ مرد پخته بعد از سالها آید به جوش
زمین
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1155
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 286
می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش
چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4902
پوچ شد از دعوی بیهوده مغز خود فروش
آب را کف می کند دیگی که ننشیند ز جوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4903
تا به همواری برآید کار درتندی مکوش
بدخماری دارد ازپی این شراب خامجوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4904
میکند جان درتن امید، لعل باده نوش
روی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4906
آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوش
می کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 188
فارسی متن کا ماخذ: گنجور