عشق سلطان و عقل دهقان است
رزق دهقان ز عدل سلطان است
عشق چون آفتاب کنعانی
عقل ده گانه همچو اخوان است
کیست گردن ز حکم عشق کشد؟
عشق انگشتر سلیمان است
ظلمات سواد هستی را
مشرب عشق، آب حیوان است
عقل در بارگاه حضرت عشق
منفعل چون نخوانده مهمان است
عقل مرغی است در قفس محبوس
عشق سیمرغ قاف امکان است
عقل فرمان پذیر تکلیف است
عشق سیلاب کفر و ایمان است
آسمان سفره ای است پر نعمت
عشق آن سفره را نمکدان است
اقتدا تا به مولوی کرده است
شعر صائب تمام عرفان است
زمین
هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پایپوشی نداشتم. به جامعِ کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بیکفشی صبر کردم.
مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیر
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 18
ظلم فریادی از ضعیفان است
ناله برق در نیستان است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2212
فارسی متن کا ماخذ: گنجور