زمین
گنج عشق تو نهان شد در دل ویران ما
می زند زان شعله دایم آتشی در جان ما
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 22
غیر وحدت برنتابد همت عرفان ما
دامن خویش است چون صحرا گل دامان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 238
گر بهاین وحشتدهدگرد جنونسامان ما
تا سحرگشتنگریبان میدرد عریان ما
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 239
از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
از پی آن آفتابست اشک چون باران ما
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 148
درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
بی سر و سامانی عشقش بود سامان ما
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 150
تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما
از تنور سرد، آید گرم بیرون نان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 289
سرخ رو می گردد از ریزش کف احسان ما
چون خزان در برگریزان است گلریزان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 291
خنده ها بر شمع دارد دیده گریان ما
مو نمی گنجد میان گریه و مژگان ما
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 292