شاعر: صائب
جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد
از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد
یک زمان پرده ازان روی دل آرا بردار
تا سیه خانه این دشت سویدا گردد
خاکساری است که از درد طلب می پیچد
گردبادی که درین دامن صحرا گردد
شوق اگر عام کند سلسله جنبانی را
کوه چون ریگ روان بادیه پیما گردد
شود از آه پریشان دل خورشید سیاه
خط ز رخسار تو روزی که هویدا گردد
کوهکن را به سخن صورت شیرین نگذاشت
لاف بیکار بود کار چو گویا گردد
نامه تسکین ندهد دیده مشتاقان را
کف محال است که مهر لب دریا گردد
گریه مردم بیدرد شود خرج زمین
این نه سیلی است که پیوسته به دریا گردد
گر بداند چه ثمرهاست تهیدستی را
سرو آواره ز گلزار به یک پا گردد
هرکه صائب شود از باده عرفان سرگرم
همچو خورشید درین دایره تنها گردد
زمین
هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگردد
چه خیال است که امروز تو فردا گردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 941
یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد
عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3251
زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد
خشم را هر که فرو خورد توانا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3252
نفس از توبه صادق دم عیسی گردد
دست از بیعت تقوی ید بیضا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3253
پنبه گوشم اگر پنبه مینا گردد
مستی باده گلرنگ دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3255
فارسی متن کا ماخذ: گنجور