شاعر: صائب
نفس از توبه صادق دم عیسی گردد
دست از بیعت تقوی ید بیضا گردد
پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دل چو روشن شود اعضاء همه بینا گردد
گرد عصیان اگر از چهره دل پاک کنی
از فروغ تو زمین آینه سیما گردد
لب اگر از لب پیمانه می برداری
نفس پاک تو جان بخش چو عیسی گردد
اگر از جلوه مینا گذرانی خود را
فیض نازل به تو از عالم بالا گردد
ملک بیگانه بود بیخبری عاقل را
کسی از بهر چه در کشور اعدا گردد؟
دست رغبت ز حنای می گلرنگ بشوی
تا ز روشن گهری چون ید بیضا گردد
در حریمی که کشد خط به زمین جبهه عقل
کلک صائب ز فضولی است که گویا گردد
زمین
هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگردد
چه خیال است که امروز تو فردا گردد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 941
یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد
عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3251
زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد
خشم را هر که فرو خورد توانا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3252
جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد
از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3254
پنبه گوشم اگر پنبه مینا گردد
مستی باده گلرنگ دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3255
فارسی متن کا ماخذ: گنجور