شاعر: بیدل دهلوی
هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگردد
چه خیال است که امروز تو فردا گردد
در مقامی که بود ترک و طلب امکانی
رو به دنیاست همان گرچه ز دنیا گردد
جمع شو ، مرکز نه دایرهٔ چرخ برآ
قطره چون فال گهر زد دل دریا گردد
رستن از پیچ و خم رشتهٔ آمال کراست
بگسلی از دو جهان تا گرهی وا گردد
نور دل درگرو کسب قبول سخن است
به نفس گو چه دهد سنگ که مینا گردد
سن بی سر و پا تفرقهٔ ساز حیاست
آب چون بر در فواره زد اجزا گردد
طور مستان نکشد تهمت تغییر وفا
خط ساغر چه خیال است چلیپا گردد
عجز تقریر من آخر به اشارات کشید
ناله چون راه نفس گم کند ایما گردد
نامهٔ رمز نفس در پر عنقا بربند
سر این رشته نه جاییستکه پیداگردد
کعبه و دیر مگو گرد تو گشتیم بس است
آسیا نیست سر شوق که هر جا گردد
گوهر آزادگی موج نخواهد بیدل
سر چو گردید گران آبلهٔ پا گردد
زمین
یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد
عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3251
زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد
خشم را هر که فرو خورد توانا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3252
نفس از توبه صادق دم عیسی گردد
دست از بیعت تقوی ید بیضا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3253
جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد
از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3254
پنبه گوشم اگر پنبه مینا گردد
مستی باده گلرنگ دو بالا گردد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3255
فارسی متن کا ماخذ: گنجور