شاعر: صائب
اگر چه بالش خورشید تکیه گاه من است
شکستگی گلی از گوشه کلاه من است
عجب نباشد اگر شعر من بود یکدست
که عمرهاست کف دست تکیه گاه من است
ز شعرهای ترم گرم این چنین مگذر
که آب خضر نهان در شب سیاه من است
مباش منکر آب روان گفتارم
که سرو مصرع برجسته یک گواه من است
به چشم کم منگر در دوات تیره دلم
که چله خانه یوسف درون چاه من است
گذشته فکر من از لامکان به صد فرسنگ
بلند همتی من دلیل راه من است
غزال معنی من رتبه دگر دارد
برون ز دایره چرخ صیدگاه من است
ز نور جبهه خورشید می توان دانست
که خانه زاد دوات درون سیاه من است
چرا بلند نگردد حدیث من صائب؟
که آستانه توفیق بوسه گاه من است
زمین
منم که دعوی عشق تو رسم و راه من است
گواه صدق درین دعوی اشک و آه من است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 69
منم که گوشهٔ میخانه، خانقاهِ من است
دعایِ پیرِ مُغان، وِرْدِ صُبْحگاهِ من است
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 53
مگر زمانه اسیر کمند آه من است
که باز بالش امید تکیه گاه من است
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 90
فلک دو تا ز گرانباری گناه من است
سیاهی دل شب از دل سیاه من است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1733
فارسی متن کا ماخذ: گنجور