صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 3991

غزل شمارهٔ 3991

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

به صبر مشکل عالم تمام بگشاید

که این کلید به هر قفل راست می آید

2

به قسمت ازلی باش از جهان خرسند

که آب بحر به آب گهر نیفزاید

3

من از کجا وبهشت برین مگر رضوان

به درد وداغ تو فردوس را بیاراید

4

در آن چمن که من از گل گلاب می گیرم

ز دور باد صبا پشت دست می خاید

5

ز آب تیغ جگرگاه خاک شد سیراب

هنوز از شب زلف تو فتنه می زاید

6

مشو به سنگدلی از سرشک من ایمن

که رشته مغز گهر رفته رفته فرساید

7

دو چشم دوخته ای برزمین ازین غافل

که چرخ راه تو از هر ستاره می پاید

8

چه تشنه است به خونریز خلق ابرویش

که در مصاف دو شمشیر کار فرماید

9

نعیم خلد حلال است بر کسی صائب

که دست ولب به نعیم جهان نیالاید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ستم به عهد تو از چرخ کس نشان ندهد

که چشم شوخ تو فرصت به آسمان ندهد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3990

اگلی نظم

مرا به میکده هر کس که راه بنماید

در بهشت به رویش خدای بگشاید

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 3992

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید

چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1040

وفا ز یار جفاکار چون نمی آید

جفا ز یار وفادار هم نمی شاید

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 937

مستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند.

بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد. گفت: بارک الله ای سیدی! که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 7

خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید

ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 159

تنم ز رنج فراوان همی نیاساید

دلم از انده بی حد همی بفرساید

حافظ»اشعار منتسب»شمارهٔ 60

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 230

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 943

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

که ویس روز رخ خویش را بیاراید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 953

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 276

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 279

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور