شاعر: سعدی
خوش بود دلبستگی با دلبری
ماهروئی، مهربانی، مهتری
جُمجُمی مردانه در پایش لطیف
بر سرش خربندگانه مِیزَری
اَمرَدی کو را پلاسی در بر است
خوشتر است از دختری در چادری
دختران را زرّ و زیور حاجت است
تا برانگیزند مهر شوهری
خطِّ زنگاریّ و خال مشکبوی
در نمیباید به حسنش زیوری
مِقنعی گر حورئی بر سر کند
من گلیمی دوست دارم در بری
وان گلیم از پیش بستن بر قفا
شرح آن چون من نداند دیگری
تا چو در روی اوفتد سیمین زنخ
زیر وی گسترده باشد بستری
شاهد مطبوع شهری را بس است
آفتابی بس بود در کشوری
پادشاهان خواب بر منظر کنند
عارفان بر پشت زیبامنظری
این عصا کاندر میان کون توست
بشکند گر آهنین باشد دری
بیش از این در نامه نتوانم نوشت
این حکایت را بباید دفتری
زمین
من ندیدم چون تو هرگز دلبری
سرکشی عاشق کش و غارتگری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1948
مار را، هر چند بهتر پروری
چون یکی خشم آورد کیفر بری
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 116
جور بر من میپسندد دلبری
زور با من میکند زورآوری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 546
سرو بستانی تو یا مه یا پری
یا ملک یا دفتر صورتگری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 553
هرگز این صورت کند صورتگری؟
یا چنین شاهد بود در کشوری؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 557
فارسی متن کا ماخذ: گنجور